بیست و ششم اردیبهشت...

در سن شش‌سالگی، ورودِ دیگری به خانه‌ای که تا همین چند روز پیش، کانون توجهش بوده‌ است نباید چندان هم به مذاق پسرک خوش آید....منظورم پسر و دختری‌اش نیست، کسی که می‌آید احتمالا جا را تنگ می‌کند و محبت بی‌شایان پدر و مادر را به دو نیمه نه لزوما مساوی، تقسیم....این اولِ برنامه است تازه...چراکه در اندک زمانی جلب توجه اطرافیان را نیز در دستور کارش می‌گذارد و طولی نمی‌کشد که از این مرحله نیز سرافراز بیرون می‌آید...به چشم‌بر‌هم‌زدنی سوگلی عوض شده است....این‌ها همگی منطبق است با آنچه که تا بدین جا، خاطره نشان داده است.....

و در کنار، همان پسرک شش‌ساله ایستاده به تماشا.....می‌بیند که چگونه کم‌کم دیگر او نیست که ناراحتی‌اش همه را به تکاپو وا می‌دارد برای جستجوی علت آن....چگونه کم‌کم دیگر او نیست که محور صحبت‌های پدر و مادر است....چگونه کم‌کم دیگر او نیست که مهمانان اول از همه سراغ از او می‌گیرند....چگونه کم‌کم دیگر او نیست که خواسته‌هایش در مرتبه اول اولویت است....و هزاران "چگونه کم کم دیگر او نیستِ" دیگر که هریک به خودی خود، کافی‌اند تا پسرک مستقیم و غیرمستقیم واکنش‌های خنده‌داری از خود بروز دهد در تقابل با رقیب جدید...خاطره این‌ها را هم به تفصیل نمایش می‌دهد...

خنده‌ام می‌گیرد از نحوه نگاه پسرک به موضوع......فیلم خاطره ادامه دارد، اما من حواسم جای دیگر است....به این می‌اندیشم که امروز بیست و سه‌سال می‌گذرد از آن روزها.....آن پسرک شش‌ساله امروز، در آستانه سی‌سالگی است و آن تازه وارد، دختری بیست و سه ساله تمام....پسرک، امروز و امشب اما دور است، آنقدر دور که محال است بتوانند در یک زمان، چشم به آسمانِ شب، آنچه که هر دو دیوانه‌وار دوستش داشتند، بدوزند....آنقدر، آنقدر دور است که محال است بتوانند سرِ چیزهایِ همیشه پیش‌ِ پا افتاده، تا آنجا با یکدیگر بحث کنند که صدای کوبیده‌شدنِ دربِ اتاقِ یکی‌شان حسن ختام برنامه باشد و از سرِ غرور هماره بیش‌ازحدشان، هیچ‌یک حاضر نباشند برای آشتی پا پیش بگذارند......آنقدر، آنقدر، آنقدر دور است که محال است پسرک خسته درب خانه را باز کند و ببیند دخترک را نشسته در پذیرایی، مضراب‌ها در میان انگشتانِ به غایت ظریف و کشیده‌اش، هنرمندانه مشغول به تحرک واداشتن سیم‌های زرد و سفید سنتور به قصد نواختن قطعاتی گاه شاد و گاه غمگین، و سپس هر دو لذت ببرند....

این نخستین سالروز تولد دخترک بدون حضور پسرک خواهد بود....اما باکی نیست که این یک، حداکثر به چهار خواهد رسید و نه بیشتر...پسرک باز خواهد گشت به یقین.....

سحر عزیزم، تولدت مبارک!

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمه کوچکه

سهیل جان تولد خواهر عزیزومهربانت برتو نیزمبارک باشد(دخترکی عاقل,مهربان وظریف)

سحر خاخولت

سلام سهیل عزیزم... چه خوشحالم که برام بلاگ گذاشتی...اونقدر خوشحال که باورت نمیشه...این بهترین هدیه بود برام...فقط تو سایت دانشگاه یکم آبروم رفت چون اشکمو دراوردی...آزار داری باباجان[چشمک] اون روز زود میاد که ما دوباره پیش هم باشیم...و دوباره من از ارگ زدن تو لذت ببرم و تو از سنتور زدن من...و دوباره همون دعواها...و دوباره همون خندیدن به چیزهای کوچک که از نظر بقیه بی معنی هستند-....بابا مدرسه من می خوام اسم بچمو بنویسم....- اینا به 23 سالگی و 29 سالگی مربوط نیست...یقیناَ اینها فقط به سحر و سهیل همونایی که بهترین آرزوها رو برای هم دارن مربوطه... شاد شاد شاد و موفق باشی...[گل][لبخند]

فریده اینا

بسيار عالي. من واقعن لذت مي​برم وقتي مي​بينم اين خواهر و برادرها اينقدر بهم احترام ميذارن.

زيتون

بسم الله سلام البته ایندفعه به سحر خانوم سحر عزیزش تولدت مبارک![چشمک] قدر این برادر رو بدون که بی هیچ چشمداشتی [چشمک] همه احساس حسادت رقابت عشق و حتی اعصاب خوردیشو بهت میگه... الهی صدساله شی نه صد و بیست ساله شی نه صد و بیست سال کمه همیشه زنده باشی [گل][گل][گل][گل][گل]

وحیده و افشین

پای کوبان و رقص کنان شاد باشید... آهنگ جدید مبارکه درد عشقی کشیده‌ام که مپرس -زهر هجری چشیده‌ام که مپرس گشته‌ام در جهان و آخر کار -دلبری برگزیده‌ام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش - می‌رود آب دیده‌ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش - سخنانی شنیده‌ام که مپرس سوی من لب چه می‌گزی که مگوی - لب لعلی گزیده‌ام که مپرس بی تو در کلبه گدایی خویش - رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق - به مقامی رسیده‌ام که مپرس به امید موفقیت برای هر دوی شما بزرگواران سحر خانم من هم تولد شما را تبریک میگویم سهیل جان پر تلاش و پر قدرت با افتخار نزد خواهر بازخواهی گشت. ما را در شادی و ... خود شریک بدانید. دوستان شما وحیده و افشین

ترانه

سلام! می تونم یک سوال بپرسم؟ شما الان خارج از ایران هستید؟چه کشوری؟آخه نوشته هاتون توش غم غربت هست!

ساناز

وای چه توصیف قشنگی... سحرجون ندیدمت ولی تولدت مبارک.

فریده (ح)

سحر جون تولدت با کلی تاخیر مبارک شهریوری و این همه ابراز احساسات بعیده ... من که می دونم تو دعوا ها حق با سحر بوده.....اقائی که شما باشی من قبل از اینکه بیام تهران هی با داداش کوچیکه دعوا داشتیم..اومدم تهران زنگ زد معذرت خواهی بعد هی پیغام پشت هم که من اشتباه کردم زود برگرد...اقا پامون رسید به مشهد.....دوباره روز از نو روزی از نو.....الان بشتر از یک ساله که با هم حرف نزدیم..... ولی امیدوارم قضیه شما این طوری نباشه....

سحر خاخولت

دوستای سهیل گلم که همتون دوست جونای منم هستین....مرسی از لطفتون...[لبخند]