تنها دویدن (2)...

یک‌سالی می‌گذرد از روزی که عزیزترین کسانم را با چشمانی اشک‌آلود -باید همیشه به یادش داشته باشم، تا از خاطرم نرود چرا و از چه روی ماندنی‌ترین داشته زندگی‌ام را همیشه آنها می‌پندارم- بدرود گفتم و راهی سفری شدم که تنها دویدن نامش گذاشتم.. تنها دویدنی که برای هرکسی معنای خود را دارد و برای من نیز.....و این یک سال شد معنای موفقیت‌های بی‌نهایت کوچک برای آدمی معمولی که در ذهنش آنها را دست‌کم برای خود کمی بزرگ‌تر از آنچه که باید می‌پندارد!

باورم نمی‌شود که همین یازده ماه پیش بود که با گونه‌ای نادر از زبان انگلیسی با استاد نخستین درس در مورد نمره تمرین کذایی سر و کله می‌زدم و حاصلش جز خجالت چیزی نبود آنقدر که دو سه روزی اعصابم از دست خودم خُرد بود! باورم نمی‌شود که همین پنج ماه پیش بود که بین زمین و آسمان مانده بودم برای تغییر استاد راهنما و در ذهن خود راه‌ها را برای کار کردن با این یکی از همان ابتدا بسته می‌دیدم! باورم نمی‌شود که همین ماه پیش بود که با خود می‌گفتم قبای این درس‌ها بر قامت تو نمی‌نشیند و پای گذاشتن در این راه و انتخاب چنین شغل و شیوه‌ زندگی، از ابتدا تصمیمی نه‌چندان سنجیده بوده است!

گویی که هدیه‌ای باشد از طرف پروردگار، خواندن تنها دویدن اما، آن هم بعد از یک‌سال دوباره روحیه‌ام را بازگردانده است....دوباره توانسته‌ام به یاد خودِ فراموشکارم بیاورم دلایل و اهداف آمدنم به اینجا، هزینه‌های به غایت گزافی که برایش پرداخته‌ام و تصویر ساده ذهنی شکل‌گرفته از آینده‌ام را، بلکه دوباره مدتی را بتوانم به دویدن بگذرانم...دویدن‌ی که برایم معنای امید است و نقطه‌ مقابلش، در جا زدن را می‌گویم، خودِ ناامیدی...

تنها دویدن (3) را هم می‌دانم که دیر یا زود باید بنویسم، اگر عمری باقی باشد! امروز فقط می‌توانم امیدوار باشم آن موقع نیز، به زعم خود همه باورهایی که دوست‌شان داشته‌ام و زندگی‌شان کرده‌ام، مانده‌اند بدون تغییر تا نشانم دهند از جاده به بیراهه نرفته‌ام!

/ 5 نظر / 11 بازدید
محمد دیهیم

مرا درديست اندر دل اگر گويم زبان سوزد اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد منجم کوکب بخت مرا از برج بيدون کن که من بد طالعم ترسم ز آهم آسمان سوزد

سحر خاخولت

اخ جون سهیلی....الان 12:30 شبه...ولی اونقدر بلاگت روحیه بهم داد که می خوام برم تا 2 خر بزنم... این عالیه همش دعا دعا می کردم یه روز بنویسی این چیزارو...تمام روزهایی که گذروندی و قبلش فکر میکردی غول بیابونی اند...همه اون خیال های ترسناک که روزی مانع می شد که فکر کنی چه فرصت عالی و تکرار نشدنی رو داری ....همه ی همشون حالا دیگه تبدیل شدن به روحیه و امید و مثبت اندیشی و و و خیلی خیلی خوشحالم و منتظر تنها دویدن 3

زیتون

بسم الله سلام شنیدی اونی که گل رو میگیره دستش و برگ برگشو ميکنه و ميگه دوستم داره! دوستم نداره! دوستم داره! دوستم نداره! تا به نتيجه دلخواهش برسه ما هم همين کارو کرديم هست! نيست! هست ! نيست! البته بازهم به روزم و منتظرت سهيل!

افشین

سلام سهیل جون خیلی وقتها یادت میکنم و از این روست که به بلاگ عالیت سر میزنم لحظات عمرمان و ثانیه های آن شبیه صدای کلید های پیانو در گذرند اگر خوب بنوازیم خوش میگذرد و اگر غیر از این برعکس... روحیه ما انسانها هم که مثل یو یو بالا و پایین میروند. از موفقیت هایت شادم و امیدوارم که نگاهت به زندگی برای همه عمر این چنین باشد و آرزو دارم هرگز دچار منیت نشوی واقعیت این است که ما در اینجا در غربتیم و شما آزاد و رها از چشمانم صدای باران را میشنوم دلم برایت تنگ شده است... به امید دیدار سهیل جوووووووووووون [لبخند]

علیرضا

سلام سهیل جان علیرضا هستم.نوشته اتن رو تازه خواندم از نظر من اول از همه ادبیات بیسته دوم مقاومتت.[راک] راستی لطف کن ایمیلت رو برام بفرست.