عصر جمعه...

نشسته‌ام مقابل همان پنجره‌ بزرگ رو به آبی بی‌نهایت لطیف غروب و دلم می‌خواهد صورتم را بشویم با زلال آبی که از قلب سرچشمه می‌گیرد و از چشم می‌جوشد.. از آن لحظاتی است که دلم دنبال بهانه‌ای است...هیچ چیزی ندارد برای شِکوه و در همان حال پُر است از دلیل گله‌گزاری...دلایلی که هیچ‌یکی‌شان، دست‌کم مستقیم، به تو باز نمی‌گردد...تویی که همین اندک امید و انگیزه‌ام را نیز باید مرهون لطف همیشگی‌ات بدانم در حق آدمی خاکستری‌رنگ...

دلتنگی عصر روز آخر هفته، همراه که می‌شود با تنهایی، بیشتر از همیشه می‌سوزاند و مهر تاییدی است بر خون باریدن از آسمان به قول مرحوم فرهاد مهراد...اگرچه در مورد ظاهر کنونی آسمان روبرویم بامسما نباشد....می‌دانم، همه دلایل را باید در این ساعت و دقیقه جستجو کنم....گریزی نیست...جمعه باشد یا هفت‌شنبه، آنگاه که نام پایان هفته را با روزی خاص عجین ببینم، ایران باشم یا نباشم، حس دلتنگی درست همان موقع می‌آید و رهایم نمی‌کند....

.

.

روزهای آتی زندگی در راه‌اند...تلخ و شیرین باهم....و همین دلیل احساس شور و شعف باید باشد برای دیدن صبح فردا..برای دیدن روزهایی که هرگز ندیده‌ام...دوباره وقت یادآوری است....امید همه زندگی‌ام نیست، اما بی‌شک نیمی از آن است....

/ 9 نظر / 7 بازدید
سحر خاخولت

عصر جمعه ...عصر یکشنبه...اخرین روز هفته...بازم قرارداد خودمون...واااای...چی می شه گفت تا شعر فرهاد هست!! روحش شاد

دوست

چو خاری به دل داری از روزگار چونتوانی از دل برون کرد خار در ان تنگنایی که اندوه ورنج دلت را فراگیرد از هرکنار به گل فکر کن رها کن تن خسته ات را در ان باغ تا بی نهایت بهار[لبخند]

فریده

فکرشو بکن. چیزی تا عید سال نو میلادی نمونده. عجب داستانی داری تو، هم سال نو میلادی هم ایرانی. فکرشو بکن که دوبار برای نو شدن میتونی جو گیر بشی. دوبار وقت داری تصمیم بگیری که سال بعد بهتر باشی. عجب روزگاریه.

متین

به دستان هنرمند نقاش هستی؟! دو توصیف خواندنی شما نیز برایم درسی مهم بود که از بارها و بارها افتادنش به ورطه تکرار هراسی ندارم و آن اینکه هیچ چیز در زندگی ، رایگان حاصل نمی شود {حتی ناهاری که استاد محترم، دانشجویش را به آن مهمان می کند هزینه ی ماندن تلخی قهوه اش را تا ابد(؟!) برای او به همراه دارد..} آری اگر با دقت به اطراف نگاه کنیم درمی یابیم به استثنای پروردگار که برای تماشای " تئاتر آفرینش " بلیطی نمی پردازد، همه برای دستیابی به هرمطلوبی بهایش را می پردازند علی الخصوص تجربه ها واین ما هستیم که باید هزینه به دست آوردن این تجربه ها را براورد کنیم و ارزیدن و مقرون به صرفه بودنشان را بسنجیم و ببینیم سود خالصشان واقعا چقدر است ؟ آیا می شود گاهی با انتخاب روشی هوشمندانه ارزنده ترین تجربه ها را بی آنکه هزینه های غیر قابل بازگشتی برایمان داشته باشد کسب کنیم ؟؟

متین

آقای همتی ، نوشته شما نکته طلایی زیبایی به من هدیه کرد که برای همیشه در بهترین گوشه ذهنم خواهد ماند : اینکه تحت هیچ شرایطی از موهبت تفکر و خرد انسانی(یا همان هوش وحواس جمع) که فصل تمایزی میان مسجود فرشتگان و سایر مخلوقات است بی تفاوت نگذرم...هزاران آفرین و بی نهایت ممنون[گل]

متین

راستی ، فکر نمی کنید آن بیماری صعب العلاج عادت را بشود به جای درمان ، به شکل دیگری کنترل کرد؟؟ مثلا عادت کنیم که نه فقط در هنگام رنج و سختی ، بلکه در شادی های کوچک و بزرگمان هم به یاد او باشیم . شاید در این میان{ با احترام به وجود مرز بین واقع گرایی و آرمان گرایی} ، راهی هم پیدا شود که با آن بتوان فرسنگها فاصله حرف تا عمل را به کوتاهی زمان جوشش تا جریان آن چشمه زلال پیمود!! در پایان با سپاس فراوان از شکیبایی شما، امیدوارم با زیاده گویی و بر هم ریختن نظم منطقی پیامها، اسبابی برای تکدر خاطرتان فراهم نکرده باشم. درخت معصومیت های کودکی تان در آغوش آن آبی بی نهایت لطیف ، تا همیشه سرسبز و قد برافراشته و سایه گستر باد[گل]

سهیل

پیامی از "متین" در ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ - پنجشنبه، ۱٩ آذر ۱۳۸۸ که متاسفانه در هنگام نوشتن پاسخ به اشتباه حذفش کردم: بخش اول ********************************* آقای همتی سلام از واپسین ملاقات ما در اینجا، هفته ها می گذرد و من متاسفانه به عادت ناخوشایند کودکی ام - که با انبوهی از تکالیف پیک شادی، در آخرین غروب تعطیلات نوروز مواجه بودم - یادداشتهای اخیر شما را در فراغت کوتاهی که فراهم شد خواندم ( البته خواهشمندم این تشبیه را فقط درباره رفتار من در نظر بگیرید نه نوشته های زیبای از دل برخاسته خودتان..) *****************************************

سهیل

بخش دوم ********************************* هر چند " هیزم شکن آشنا " بیان و ساختار روایی مناسبی داشت اما صادقانه باید بگویم که در حصول اطمینان به درک واقعی مقصود شما هنوز تردید دارم و به ناچار با توجه به محتوای کلی به طور پیش فرض تصور کردم که تمثیلی نوشته اید در نکوهش و مذمت خود تخریبی...وقتی که هیزم شکن و درخت را پاره هایی از یک روح تصور کنیم که بخشی نادانسته ( یا آگاه ، شاید هم با پلکهای مصر بر فشرده شدن بر روی هم) با پاره ای دیگر در ستیز باشد و نخواهد نجواهای مشفقانه پیرامونش را بشنود و از سوی دیگر نیز آسیب این رفتار دامن گیر خودش نیز بشود ... اما در این بین می شود به بازیگر سوم صحنه یعنی همان پسرکی که دل، خوش داشت به " آخرین برگ " درخت بینوا، اندیشید و مانند او امیدوار بود به دستان هن *****************************************

متین

بسیار سپاس گزارم از اینکه به پیامم ، التفات نموده و از اندوخته های ارزشمند کوله بار اندیشه و تجربه هایتان هزینه اش کردید و آراستیدش..؛ باید اعتراف کنم از دقت نظر و نکته سنجی شما لذت بردم و از این که در ترجمه بخشی از روایت احساسات لطیفتان برای ذهن ساده انگارانه ی خودم ، به بیراهه رفته ام عذر می خواهم .... هر چند این نکته که ترجمه هیچ گاه با متن اصلی ، برابری نخواهد کرد بر کسی پوشیده نیست... و طبیعی ست که وقتی نوشته ، شخصی و درونی تر باشد کار برای مترجم دشوارتر است و اندک بضاعت فکری من برای شکافتن پوسته ظاهری کلام شما و پی بردن به عمق مفهومش کفایت نخواهد کرد... همراه با بهترین آرزوها ، تا فرصتی دیگر که باز بیایم و در ساحل این دریای مواج و شگرف باور و احساس ، صدفی جمع کنم از محضرتان مرخص می شوم. در پناه خداوند مهربان ، شاد و پیروز باشید و لبریز از امید... [گل]