تغییر

تغییر

تغییر...عجیب است احساسی که این کلمه درونم بر می انگیزد....با خود تناقض را برایم می‌آورد....از سویی نوعی ترس از جنس مقاومت است، آن سویش هیجان یک تجربه جدید که ندانستنِ سرانجامش چشمک می‌زند تا بروی سراغش و دست‌کم مزه‌اش کنی...گاهی این می‌بَرد و گاهی آن...بدترین خاطره زندگیم شاید به لحظه‌ای بر می‌گردد که اولی بُرد و دیگری قافیه را باخت... نمی‌خواهم یادش کنم، یا دست‌کم نمی‌خواهم بگذارم فرا بگیردم....

تغییر مرز نمی‌شناسد....زمانی آنقدر بزرگ است که زمین و زمان فریاد می‌کشند دور و برت و آگاهت می‌کنند از آن....زمانی نیز در حد یک رفتار است، مثل آن چیزی که این روزها در حال تجربه‌اش هستم... آن‌گونه که خود را شناخته‌ام، این رفتاری نیست که با خصوصیات غالب من بخواند... این بار اما آگاهانه است... باورش شاید سخت باشد، اما برای این تغییر مشغول تلاشم... شاید اگر کسی غیر از خودم بداند، بخندد از موضوع فکری این روزهای من...اما خوب می‌دانم که کوچکترین پیروز‌ی‌ها می‌توانند شیرین‌تر از موفقیت‌های پر زرق و برق باشند...من یکی، این را لااقل به تمام معنی حس کرده‌ام....

امیدوارم و می‌دانم که می‌توانم....

«رقص برگ‌ها» همچنان فریبنده است و جذاب... سیر نمی‌شوم از شنیدنش...

/ 0 نظر / 9 بازدید