سهیل‌خواهی...

عوض شده‌ام....در مسیر فرآیندی طبیعی -مقصودم کوچم از آنجا که زاده شدم روزی، نیست که گذر عمر را بستر و علت آن می‌دانم- که خارج از اراده‌ام به هر روی آهسته و پیوسته اتفاق می‌افتاد، مدتی است مدید، شاید در حد سال، چشم و گوشم را باز کرده‌ام تا دست‌کم تغییر را ببینم و بشنوم....سعی کرده‌ام اگر عوض‌شدنی هست، با اجازه‌ام باشد کم و بیش....

آری، عوض شده‌ام...شنیدن‌ش از گل همیشه بهار به خودی خود بد نیست، تا آنجا که ندانی او نیز به همراه شاید بسیاری دیگر از گل‌ها منظورش چیست و چه می‌گوید...درد آنجاست که بفهمی این شکوه، و شاید به نگرش او تلنگر، خط آخر داستانی است که تو نقش آخرش بوده‌ای، اما بی‌خبر....داستانی که بخشی بزرگ از آن واقعیت است، و بخشی، نه به آن بزرگی اما هنوز قابل توجه، زاده تصور....آنجاست که به این نتیجه برسی گل‌های دیگر هم بر همین اندیشه‌اند، اما لب فرو بسته‌اند....

خیلی پیش، از تغییر نوشتم، از احساسی دوگانه‌ که امروز تردید همراه با سرزنش را هم با خود به همراه دارد....اما این روزها تنهایی ست که روی پل تکرار قدم می‌زند و به تردید می‌رسد، بعد راه بازگشت را به پیش می‌گیرد....و این قدم زدن تمامی ندارد اگر از روی آن پل کذایی به پایین هلش ندهم...

/ 6 نظر / 11 بازدید
سحر خاخولت

پل رو خراب کن سهیلی...پل تکرار رو...اونقته که تردید و سرزنش و تنهایی و پل همه با هم فرو میریزند خیلی قشنگ نوشتی و فهمیدم یه جاهایی شاید منم بازی بودم... حرف های اون شبی رو نباید جدی بگیری چون گاهی سکوت و شکوه و درددل و حرف ها وقتی زیادی جمع بشن، از مسیری که باید منحرف میشن... من هنوز هنوز وقتی پنجره رو باز می کنم همون عطر رو می شنوم ... برگرد پیشم تا خودت ببینی [لبخند]

سحر خاخولت

منم تو حرفات دنبال یکم خوشی میگردم یکم روحیه یکم شکر خدا نه اینکه فقط لفظی باشه نه...واقعی بخندی و شکر کنی هیچ داستانی نیست که خط اخر داشته باشه...اساسا خط اخری وجود نداره... گل همیشه بهار بسیار غلط کرده که تصور کرده و بعدشم تصویر سازی...من از جانب شما تنبیه ش میکنم [چشمک] یالا بخند دیگم اینجوری نباش...[منتظر] دوستت دارم قوقا[گل]

ناشناس

صد کوه اگر غم داری یک جو اگر شادی این را نگهدارش وان را به قعر دره بسپارش[لبخند]

دوست

همیشه وقتی تنها و ناامید و ملول تنت روانت از دست این و ان خسته است همیشه وقتی رخسار این جهان تاریک همیشه وقتی درهای اسمان بسته است همیشه گوشه گرمی به نام دل با توست که صادقانه تر از هر که باتو پیوسته ست! به دل پناه ببر!اخرین پناهت اوست. تو را چنان که تمنای توست دارد دوست !

دوست

اگر خدا می خواست که ما افسرده و تیره باشیم به زمین رنگ دیگری می زد نه ان رنگ سبز زنده را که جامه شادی ولذت است.

خاله فلور

رها کن وبه خدا بسپار می گویندخدا همه جا هست وبا این حال همیشه فکر می کنیم از ما دور است خدا در درون ماست اما ما او را جایی در بیرون خود قرار می دهیم تا پرستشش کنیم[گل]