دوستِ تنهایی‌هایم...

دوست تنهایی‌هایم را می‌گویم...اسمش خاطره است... که هرشب، و دقیق اگر بخواهم بگویم هر لحظۀ تنهاییم، یاد من می‌افتد و سری به من می‌زند..نه دری می‌کوبد، نه اجازه‌ای می‌گیرد...بدونِ سلام، احوال‌پرسی‌نکرده فیلمی می‌‌گذارد تا تماشا کنیم و بعد از آن بنشینیم دور یک میز خیالی و نقدش کنیم بی‌وقفه، یا شاید بهتر است بگویم تا من تماشاگر نقدش باشم بی‌وقفه....من که بازیگرِ همیشگی فیلم‌هایش هستم، به‌نظرم انتخاب‌هایش هم با جهت‌گیری قبلی باشد، خیلی وقت‌ها بدون اینکه نظری از من بپرسد، فیلمی را برمی‌گزیند که اشکم را درمی‌آورد....از حق نگذریم، فیلم‌های شاد و گاه مهیج هم در بساطش پیدا می‌شود، اما شاید من، ناخودآگاه، خیلی تماشاگر آن دسته از فیلم‌هایش نیستم....

همیشه هم کارشناسی سخت‌گیر به نام وجدان را دعوت می‌کند که حتی یک مدرک دانشگاهی خشک و خالی هم ندارد، در تمام عمرش هم مطمئنم فقط فیلم‌های مرا دیده است، اما نمی‌دانم با چه اعتماد به نفسی، و البته بدون هیچ تکلفی، می‌نشیند سر میز و تا می‌تواند نقش اول فیلم‌ها را نقد که چه عرض کنم، تخطئه می‌کند گاهی......برنامه‌ دوستِ من، پابرجاست مگر آنکه خواب یا حضور دیگر دوستان از جنس دیگر، این بار هم‌نوع خودم، وادارش کند تا خداحافظی نکرده غیبش بزند...برای آمدن مگر اجازه‌ای گرفته بود که برای رفتن بگیرد؟..می‌رود انگار نه انگار که لحظه‌ای پیش سر و صدایشان گوش فلک، شاید هم فقط گوش من، را کر می‌کرد....

این دوست عجیب، با آمدنش تنهایی‌ام را کم نمی‌کند....این همه شکایت اگر کردم اما، دوستش دارم.....به یقین، بدون دلیل و از سر همیشه بودنش در کنارم، نمی‌خواهم دوستش داشته باشم که این جمله، انگار که همین دیروز و امروز شنیده باشم‌ش، بلافاصله تکانم می‌دهد که می‌گفت دوست داشتن کسی اگر از روی عادت باشد، ارزشی ندارد....پروردگارا....

فکر می‌کنم که چرا باید دوستش داشته باشم؟ پیش از آن، دوست خواندنش شاید به اساس اشتباه باشد، اگر کارکردِ دوست را فقط از تنهایی درآمدن و به جمع پیوستن بدانم....اما اگر بخواهم معنای دوست را آن‌گونه در نظر بگیرم که در کلاس و مدرسه و کتاب یادم داده‌اند و باید بگویم در این معنا فکر نمی‌کنم من دوستِ کسی بوده باشم، معنایی که دوست را آینه انسان می‌داند نه فقط همراه، آن‌وقت می‌بینم که خاطره را دوست دارم..روایت‌هایش برای شکستن بغضم نیست، سعی می‌کند آینه‌ام باشد... قصه‌گویی‌هایش به جهت غمگین‌کردنم نیست، می‌کوشد از گذشته و اشتباهاتم درسی بگیرم....دعوتش از کارشناس، حالا باید بگویم، با هدف شمردن خطاهایم نیست، دغدغه‌اش نلغزیدنِ دوباره من است....این است دلیل دوست‌داشتنش بدون شک...

هر انسانی لابد باید چنین دوستی داشته باشد.....در کنار فراوان دوستانِ همنوعم، خاطره نیز دوستی است که به‌خاطر داشتنش باید پروردگار را سپاسگزار باشم...

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن چشم براه

سلام دکتر! سال نو خورشیدی مبارک. نوروز باستانی ایرانی هم ایضاَ! ببخشید چند وقته نشده برات کامنت بذارم. با این که خیلی اوقات میام وبلاگتو میخونم. ببینم جوون! دیگه قرار نشد دلتنگی کنی! ول کن جون سهیل! راستی اگر از احوال ما هم پرسیده باشی سلامتی برقرار است. خدا را شکر. انشالا هر چی پیش میاد خیر باشه. ما از یک سو کار میکینیم یا به قول تو یکسره داریم می دویم اما با امید زیاد به خداوند. واقعیتش همیشه میگم خدایا هر چی خودت بهترین مصلحت میدونی همون بشه. آقا گله موفق باشی. راستی درسا چه جوری پیش میره؟

فریده

دوست خوبی است. فقط من بعد از معاشرت بسیار با او دچار حزن شدم. مراقبش باش که ترتیب فیلم‌ها را مناسب انتخاب کند. گاهی بدجوری می‌زند به فیلم‌های تراژیک.

ترنم

زندگي زيباست زشتي‌هاي آن تقصير ماست، در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست! زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد... آنچه تقدير من و توست همان مي‌گذرد

امین

اینهم بگذرد[گل]

فریده (ح)

some one somewhere dreams of your smile and while thinking of you thinks that life is worthwhile...so whenever you are lonely remember it`s true somewhere someone is thinking of you.

سعید کوچولو

[گل]

rojin

vay che ghad khojgel neveshti in matnooooowww

فریده

خداییش اگر میتونی جای ما هم شبکه پي بي اس رو ببين. ما كه فعلا از ديدن كنسرت جديد ياني محروميم.

اکبر (س)

سلام پارسال بهت اس ام اس فرستادم بهم زنگ زدی گفتی که اس ام اس را تحریم کردی فقط تلفن ولی امسال امکان تماس نیست پس عیدت مبارک امیدوارم روزی ببینمت به امید دیدار

مجتبي

خيلي عالي بود...[دست] سهيل! امسال روز عيد كه به سياق هرسال دفترچه تماسهاي موبايلم رو باز ميكردمو شروع ميكردم به تماس گرفتن به دوستانو خويشانم از A تا Z نميدوني وقتي به حرف H رسيدم چقدر دلم گرفت و چقد دلم هواتو كرد [ناراحت] ولي بدون كه تمومه روزها و وقتايي رو كه اونجا ميگذروني طي اين چندسال، مطمئنا روزي كه برگردي ايران به بهترين خاطراتت تبديل خواهد شد...همونطور كه خيلي از وقايعي كه امروز با خاطره و وجدان مي شيني و تماشا ميكني و خنده رو به لبات مياره، در هنگام وقوعش هيچ جذابيتي واست نداشته! ووووو....من كه از تو هم بيشتر نوشتم! [چشمک]