بازگشت به نقطه صفر...

مقرر بود شانس دوباره‌ای دست دهد برای ملاقات دوباره نقطه صفر....مقرر بود فرصتی دوباره نصیبم شود برای نگاهی به آنچه که در یک‌سال پیشین، به تعبیری از دیروز تا امروز، بر من گذشته است، یا درست‌ترش آنچه که بر خود روا داشته‌ام و آنچه که از خود دریغ نموده‌ام.. آری، مقرر بود چشمانم هنوز سویی داشته باشند، نفسی باقی مانده باشد و توانی حتی برای نوشتن....می‌دانم، به خودی‌ خود مایه شکرگزاری باید باشد....بهانه امید باید باشد....

اما، افسوس...نه، آهَم از سرِ صفر‌شدن دوباره لحظه‌شمارِ عمرم نیست که غم این یکی را خوردن، دیگر خنده‌ای تلخ بر لبانم می‌آورد، چه مشغول تمرین باوراندن به خود هستم که بابت اشتباهات و بدتر از همه بدی‌هایت آنقدری موضوع برای غصه خوردن ساخته‌ای که برای یک عمرت کفایت کند و جایی برای ناراحتی آنچه که خارج از توان تو و دسترس توست، باقی نگذارد.... 

افسوس و صد افسوس...نگاه به گذشتۀ نه خیلی دور، منظورم دیروز است که نقطه صفر را نوشته‌ام، آنقدری نشانم نمی‌دهد از وقایع خوب که بخواهم شوق بازبینی‌شان را داشته باشم....آنقدری زمینه‌اش سیاه شده که هیچ سفیدی به چشم نمی‌آید...انگار که قلم مویم را فقط در رنگ سیاه فرو برده‌ام و اگر هر از چندگاهی پروردگار یادم نیاورده بود تا آبی به سر و صورتش بگیرم، خاکستریِ تمام تیره آنی نبود که حال می‌بینم.. نه، امشب دیگر رویی ندارم برای دیدن دوباره چشم‌هایم در آینه...

باورم نمی‌شود....بهانه‌های احساس غرور بی‌نهایت کمتر از آن‌انند که باید....قرارم با خود آن نبود که پس از گذشت تنها یک روز، بیایم اینجا و ببینم انبوهی از دلایل احساس شرم احاطه‌ام کرده‌اند...نمی‌گذارند ادامه دهم، همین قدر امانم می‌دهند تا این دو سئوال را بپرسم....

قرار است آیا زندگی‌ات همین آگاهانه خراب کردن‌ها و از نو شروع کردن‌ها باشد؟؟  کِی قرار است نقطه صفر، دیگر نقطه شروع نباشد؟؟

/ 0 نظر / 11 بازدید