نوستالژیا....

یادش به خیر...اگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم می‌دادند و نوستالژیا همان موقع که باید سری به اتاقم می‌زد، تازه اول ماجرا بود...... گاهی مجری پدرآمرزیده، در میان پخش سخن گفتنش می‌آمد...زمانی موعد پخش اخبار می‌شد در اوج آهنگ...دیگر بار وقت پخش آگهی‌های بی سر و ته بود....هیچ‌یک از این‌ها نبود اگر، به‌جایش نوار به انتها می‌رسید و من نفهمیده بودم...این شد که از این قطعه، نمی‌دانم شاید ده‌تا یا حتی بیشتر ضبط کردم، اما همیشه بخشی از آن ضبط نشده باقی مانده بود.....یادم می‌آید همیشه مشغول حذف و اضافه‌اش بودم، اما هرگز آن‌طوری که دوست داشتم نمی‌شد... همیشۀ خدا ناقص بود....به این معنا که آرزوی من برای شنیدنش، هر وقت که دلم بخواهد، دست‌نیافتنی باقی مانده بود....

همه مشکل از آنجا بود که راهی غیر از این برای جستجوکردن و یافتنش نمی‌دانستم...شهریوری که هفده‌سالگی‌ام در آن در آستانه پایان بود، همام نجفی عزیز نوارکاستی برایم آورد، بلکه قدری در آن روزهای سخت آرامم کند...و من بی‌خبر از همه جا، بدون انگیزه کاست را به قصد گوش دادن درون همان ضبط صوت قدیمی گذاردم...و شنیدم قطعه‌ای را که افسونم کرده بود این بار بدون هیچ نگرانی و دلهره از ناقص ماندن آن......احساس آن روزم را خوب یادم هست.....هدیه‌ای دانستمش از طرف پروردگار که در آن روزها مرا سرِ جلسه یکی از سخت‌ترین آزمون‌های زندگی‌ام نشانده بود...

و دیشب، باورم نمی‌شد، مردی که خالق نوستالژیا بود، نه در پشت قاب شیشه‌ای تلویزیون که در نزدیکی من ایستاده بود و هنگام اجرای دیگر قطعات خود، بارها درخواست اجرای نوستالژیا را از نجواهای آرام و فریادهای بلند هندی و چینی، آمریکایی و اروپایی و دست آخر یک پسرک ایرانی، که نزدیک به پانزده سال عاشقانه این قطعه را شنیده و موسیقی متن بسیاری از فیلم‌های زندگی‌اش قرار داده بود، شنید...و آنگاه آن لحظه رویایی رسید..

من اجرای نوستالژیا را از نزدیک دیدم....

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زيتون

بسم الله سلام خوش به حالت....حس قشنگيه و ترس از اين هست که مبادا ...مبادا تموم بشه و تو اون حس قشنگ بهت دست نده يا اون خاطرات قشنگ ديگه برنگرده يا اينقدر غرق خاطرات بشي که ديگه نشنوي آهنگ به کجا ميرسه موفق باشي[گل]

ترنم

سلام احساس خوبی بود نه؟ آپم دوست داشتی بیا[گل]

سحر خاخولت

بلاگت قشنگ....اهنگش قشنگ... حسودیم شد بهت یا شایدم اونجوری که روحانیون میفرمان غبطه خوردم [چشمک] ولی خیلی خوشحالم...میفهمم وقتی به آرزوی چندین و چند سالت میرسی چه حسی داری...یه چیزی که اطلا انتظارشو نداری...و پیش میاد...و تو شاید هیچ نقشی نداشتی باشی توش...میدونی اینجور آرزو ها به نظرم یه هدیه است...هدیه ای که به هرکسی داده نمیشه...و اول باید ظرفیتش باشه.... و تو یقیناَ ظرفیت خیلی چیزا رو داری... پس منتظر هدیه های دیگه باش عزیزم...[لبخند] شاد و موفق باشی همیشه

مینو

باسلام مدتی است متن های زیبایت را می خوانم تازه فهمیدم پشت ان صورت خندان وزبان بذله گو چه طبع لطیف وقلم توانایی داری وتعجب می کنم وبعد به خودم می بالم که باچه آدم منحصر به فردی آشنا هستم وشاهد نهال کوجکش تا به شکوفه نشتنش بودم سهیل جان یکی از کارهای روزانه من خواندن یاداشت های شماست دوستت دارم وبرای موفقیتت دعا مکنم عمه کوچکه

مجتبي

سهيل جان... تبريك ميگم...بابت همه چي...آرزوهات، شخصيتت، خونوادت، منشت، و از همه مهمتر به اون خدايي كه داري...كه البته اين آخري رو همه ما داريم ولي حيف كه اكثرا ازش غافليم... خداي به اين عظمت و شكوه رو ول كرديم چسبيديم به ...!!!! منتظر ديدارتتتتت [ماچ]

مجید

بد نگذره دکتر جون نوستالژیا و شهربازی و 16 به در و .... وقت کردی یه کم درس بخون شوخی کردم اونقدر خوبی و مهربون که به همه خواسته هات میرسی. تا می تونی از امکانات اونجا لذت ببر. برگردی از این خبرها نیست...

فریده

سلام عزیز. خب من چه کنم. تازه کامل ننوشتم شما شاکی میشی. به من چه که اینا رسومشون زیاده. تازه میگم که اشعاری که می‌خوننو اگر میخواستم بنویسم مثنوی هفتاد من می‌شد.

ترنم

سلام دوست خوب خوبی؟ آپم دوست داشتی بیا[گل]

امین

سلام دکتر جان . عرض ارادت آقا اونقد به نوستالژی فکر کردی که آخرش خودش اومد! [لبخند] یکم به چیزای دیگه بیشتر فکر کن مطمئنم اونام میان ![چشمک] همیشه سلامت و خوش باشی سهیل جان[گل]

افشین سعیدی

سلام سلامی چو بوی خوش آشنایی من نیز همچون تو به دنبال دوستی گشتم که پس از جستجوهای مجازی یافتمش و زمانی که آهنگ تمام سلول های بدنم را نوازش میکرد صورت مهربان و کلام شیرینت و تلاشهایت را بیاد میاورم. دوست عزیز سهیل جان , جانم به قربانت شاد باشی[گل]