صدای بازیگوشی‌های باران...

باران اینجا را نیز نه هر از گاهی، که پی در پی می‌شوید.....حس می‌کنم باران اینجا هم باران بخصوصی‌ست که نظیرش را زیاد ندیده‌ام.....می‌دانم، هنگامی که چشم به آسمان بارانی می‌دوزی، آینه‌ تمام‌قد قطره‌های باران برای نمایش درونت، دست‌کم به خودت، کفایت می‌کند، فرقی نمی‌کند کجا باشی...می‌دانم، خوب می‌دانم، هنگامی که ریه‌هایت را برای دمیده‌شدن بوی باران، آنگاه که با عطر خاک در آمیخته می‌شود، باز کنی، شوق تازه‌شدن پُرت می‌کند، باز هم فرقی نمی‌کند کجا باشی....و سرانجام به یقین می‌دانم هنگامی که سر و صدای جست‌و‌خیز قطره‌های بازیگوش را گوش کنی، افسون امید و عشق را توامان خواهی شنید، دیگر تکراری است اگر بگویم اصلا فرقی نمی‌کند کجا باشی...شهر اینجا، اگر بتوان به حد شهر ارتقایش داد، می‌گذارد از همگی اینها با هم لذت ببری....اینجا بارانش صدای بازیگوشی می‌دهد...

در شهری به بزرگی تهران، صدای باران را اگر بخواهی بشنوی، باید منتظر باشی که نیمه‌شبی بارانی را تجربه کنی، تازه آن جا نیز، تراکم انبوه ساختمان‌های نزدیک به هم، صدای بازیگوشی‌های باران را پیش از آنکه به تو برسند، صدها بار می‌کُشد! آن‌چه که می‌شنوی، صدای شادی باران نیست که صدای ناله قطر‌ه‌هاست، ناله‌ای از سرِ لمس آسفالت سخت یا شیشه سردِ سکوت‌زده...شاید لذتی که نبری هیچ، دلت هم بسوزد برایشان....خوبیِ اینجا اما، زمین خاکی جنگلی مملو از برگ‌های پیر و جوان دیروز و امروزِ فروریخته میان درختان است که صدای شاد جست و خیز کردن قطر‌ه‌های باران را به گوشَت می‌رسانند، این باران خوشحال است و صدای بازیگوشی‌هایش بلند...اهالی شمال هم، لابد از این دست تجربه‌هایی دارند که افسون‌شده آنجایند....

خوب اگر نگاه کنی، هنرمندان زیادی، از شاعر و نقاش گرفته تا موسیقیدان و فیلم‌ساز، باران را همیشه از آن دستمایه‌هایی دانسته‌اند که برای مسحور کردن مخاطب بی‌نهایت قوی است و خوب بکارش برده‌اند در این مقصود...دمِ دست‌ترین آنها شاید، عشق را زیر باران تجربه کردن باشد....یا کمی دورتر، شبیه‌سازی اشک و آه آسمان با قطره‌های باران....اما...

اما نمی‌دانم آیا کسی باران را فقط به جهت نظاره بازیگوشی‌‌هایش به تماشا نشسته یا نه؟؟ این‌بار که باران می‌بارد، شاید فرصت خوبی باشد برای تجربه‌ یک حس جدید...به باورم این فرصت‌ها همیشه دست نمی‌دهند..قدر باید دانستشان!

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زيتون

بسم الله سلام دلم سوخت براي خودم که شهر زده شده ام...مدتي است؛ خبر داري؟!ديگه به بيابان هم قانعم[گریه] گفتي باران بازيگوش ياد کودکان افتادم ياد کودکان منو ياد پاک و معصوم بودنشون انداخت پاکي اونها منو ياد محبوب بودنشون پيش خدا انداخت محبوب بودن پيش خدا منو ياد .... ياد اين انداخت که چنين باروني چقدر پيش خدا عزيزه....همه اينها منو ياد اين انداخت که چقدر محتاجم کسي دعا کنه برام...فکر کن زير همچين باروني (يادت هست که حرفام رو راجع به بارون؟) با خدا بودن......... دلم سوخت براي خودم ولي لااقل براي شما خوشحالم که اهل طبيعتي پس قدرشو ميدوني [لبخند]

فريده

درود. بی کم و کاست گفتی. خواستم بگم تجربه کردم شنیدن صدای بارون رو فقط برای شنیدن صدای سخنش و شیطنتش. البته بی اغراق شنیدن چنین صدایی جز در مسافرت و جز خارج از تهران میسر نیست (همونطور که خودت گفتی). منتها من بارونهای جنوب رو (خصوصا شیراز) بیشتر دوست دارم. کاش فرصتی بشه و اینجا رو نه از دید یک استان که توش پروژه‌ای داریم که به قصد سیاحت ببینی. لمس پاکی و سبکی و آرامش اینجا از نزدیک خالی از لطف نیست.

سحر

عالیه...فعلاَ تو کفم فردا بر میگردم.....[بغل][قلب]

نادر جعفری

بعلههههههههه.... شيطنت...بازيگوشي...حس جديد.... اينها همش خيلي خوبه و همچنين... باران .... خيس شدن...اووووووووووووه من ديگه خداييش موندم با اين همه سوژه چيكار كنم! شاعر مي گه: عارف اگر باشي، اشارتي بس است خوب ديگه.. منم مثل ساير دوستان همچنان مشتاقانه منتظر خبرهاي خوبتر هستم. سهيل جان مي دونم خارجي شدي دوست نداري كسي پرايويسيتو به هم بزنه، اما فعلا ما اينيم داداش... خبر مي خواييم يالا... خبر داغ غ غ غ غ غ غ غ

ناشناس شاکی

جدا این جماعت راجع بهت چی فکر کردن که اینجوری بهت تیکه میندازن؟[عصبانی] خجالتم خوب چیزیه! من بهم برخورد!!!!!!!!!

سحر

من یاد این شعر می افتم گاهی وقتا که بارون میاد.....[لبخند] چيست اين باران كه دلخواه من است ؟ زير چتر او روانم روشن است . چشم دل وا مي كنم قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم : در فضا، همچو من در چاه تنهائي رها، مي زند در موج حيرت دست و پا، خود نمي داند كه مي افتد كجا ! -----فریدون مشیری

فریده (ح)

زیر بارون اگه خدا رو حس کردی...یاد ما هم باش...بگو از اونائی که تو دیار خودشون هم غریبن

حامد شجاعی

ای غرب زده ، ای از خود بیگانه فرهنگی ، حالا دیگه به بارون های تهران توهین می کنی؟ بارون تهران خیلی هم بهتر از بارون اونجاست، اصلا هم صدای ناله قطره ها نیست ، خیلیم دلت بخواد. آقای همتی چند وقت است که مرا به مازندران تبعید کرده است و من با اینکه روزی 1 ثانیه هم به تو فکر نمی کنم ولی تا به حال چند بار خواب تو را دیده ام. مثلا دیشب خواب دیدم که اومدم شرکت و تو توی شرکت بودی و من از تعجب شاخ در آوردم و گفتم سهیل تو مگه امریکا نبودی اینجا چه کار می کنی؟ بعد تو گفتی که آخه الان توی فلوریدا Fashion Mode است و در این زمان دانشگاه ها تعطیل می شوند و منم اومدم ایران تا هر وقت دانشگاه شروع شد دوباره برگردم. بعد کلی چیزهای عجیب غریب هم در خواب دیدم ، راستی یه جشن هم قرار بود برگذار شود که برای همه بچه ها کارت دعوت فرستاده بودن که با خانواده بیان فکر کنم قرار بود یکی ازدواج کنه. میگم نکنه میخوای اونجا ازدواج کنی؟ بعد من با خودم میگفتم حیف شد من نمی تونم بیام تو جشن چون مازندران هستم . فعلا خداحافظ

sherry

خوندمت. باران همیشه و همه جا دوست داشتنی و لطیف است.

افشین سعیدی

سلام سهیل عزیز همانطور که در یکی دیگه از کامنت ها برات گذاشتم... دیدت مثله فیلم امریکن بیوتی شده و خیلی هم عالیه چون دنیا را مثله یک نقاش با دقت میبینه مثله اینکه میخواد نقاشی اش کنه. ولی من فکر کنم تو میخوای آهنگش را بسازی. به هر حال اگه یه وقت دلت بارونی شد بذار بباره - فقط مراقب باش دانه های اون صدای شادی بدن! چشم به هم بزنی خوب دوباره باید چشم بزنی[گل]