روبرویَم...

بیقراری‌ام را می‌فهمد و خود به زبان می‌آید...."نمی‌شناسی‌ام؟؟ من همانم که نه روزگاری دور که همین چند سال پیش، عزم را جزم کرده بودم برای لمس خورشید، ولی اندکی نپایید که خانه دلم شد آستان تاریکی شب....نقش‌هایی ماندگار از قصه‌های تلخ با قلم‌مویی آغشته به رنگ غربت، روی صورتم نقاشی شدند و امروز در نهایت سکوت، تدریجی مردن را مزمزه می‌کنم".....

جا می‌خورم..گلویم را صاف می‌کنم تا صدایم طبیعی به نظر رسد و می‌کوشم امیدوارش کنم...می‌گویم "هنوز دیر نیست....دست‌کم تجربه‌ای اندوخته‌ای و این کافی است تا تغییر کنی امروز....کافی است تا دوباره امروز تصمیم بگیری برای بازگشت...برای حرکت دوباره، برای لمس خورشید، برای بیرون راندن تاریکی از دل"...اما از من اصرار و از او انکار...کوتاه نمی‌آید!

عصبی‌ام می‌کند، آنقدر که فرهنگ گفتمان را از یاد می‌برم، انگشت‌هایم را گره می‌کنم و مشتی محکم به صورتش می‌زنم...صدای تکه تکه شدن می‌آید و خالی‌شدنم از خشم، اگرچه فقط برای لحظه‌ای، آرامم می‌کند....اما به جلوی پایم که نگاه می‌کنم، دوباره صورتش را می‌بینم..این‌بار دیگر نه یک تصویر که صدها چهره...تا چند دقیقه پیش اگر قرار بود یک نفر را امیدوار کنم، حالا انبوهی از نفرات هستند مقابلم....بدون آنکه بگذارند حرفی بزنم یا حتی از ترس فرار کنم، صدای بلندِ فریادشان دوره‌ام می‌کند: چشم امیدُ ببُر از آسمون، روزا با همدیگه فرقی ندارن، بوی کهنگی می‌دَن تمومشون.....

تلاش نافرجامی‌ست برای روایت آنچه که فرهاد مهراد، او که اکنون روحش در کنار پروردگار آرام گرفته است، مدت‌ها پیش تصنیف‌ش کرده و خوانده‌اش به تمامی....آخرش را اما دوست ندارم....چشمِ امید از آسمان برنخواهم داشت، فردا را متفاوت خواهم ساخت، آن‌طور که بوی تازگی‌اش پُرم کند، دوباره...

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر خاخولت

اولی من بودم!

محسن چ

ایضا حاج آقا سلام علیکم!! میخواسم مفصل بنویسم برات ایمیل زدم. خیلی مخلصیم.

فریده پارساپور

؟؟؟ چرا؟ [متفکر]

ترانه

برای چه مقطعی و چه رشته ای رففتید آمریکا؟ آخه یه زمانی منم خیلی دلم می خواست واسه فوق لیسانس برم یه کشور اروپایی یا آمریکایی اما دیگه درگیر کار شدم و نشد. می خوام ببینم اگه برم دنبالش کار درستیه یا کاررو ادامه بدم؟؟ امیدوارم شما که اونجایی موفق باشی و غربت اذیتتون نکنه![چشمک]

زيتون

بسم الله سلام میدونم خوشحالی که پیام از من داری[چشمک] خوب به نظر نمیای چرا؟ چی شده؟ ولی بدون تو میتونی ... من هم این آهنگ فرهاد رو اونقدر دوست دارم که خیلی وقتها زمزمه اش میکنم اما بدون قرار نیست آهنگ ها به زندگی ما خط بدنن (خودت میدونی میدونم) بعد اینکه شاید هم قراره هشداری باش که مثل شعرها نشیم سهیل تو میتونی!

متین

آقای همتی سلام متن شمارو خوندم نه یکبار و دوبار.شاید هفت بار.... (از لحن نوشته ها معلومه که انرژی بسیار صرف می کنید ) باید بگم خوش به حال اونی که روبروی شما نشسته بود.(البته اگراین نوشته تمثیلی نبوده باشه) . فکر کنم همه ما گاهی وقتها تو زندگی به یک سیلی جانانه نیاز داریم .یه سیلی که بیدارمون کنه .یه سیلی که چشمهامونو رو خیلی از دیدنیها باز کنه....حیف که خیلی وقتا این سیلی رو می خوریم حتی دردشو تا مدتها روی گونه مون احساس می کنیم ولی باز یا خودمون رو به خواب میزنیم یا با سفسطه و مغلطه می خوایم از تصمیم گرفتن و قدم برداشتن و تغییر ایجاد کردن شانه خالی کنیم.... افسوس بند آخر نوشته فوق العاده بود مخصوصا جملات پایانی چرا که قدرت عقل انسان رو متذکر میشد: اینکه آدم چه آهنگی رو گوش بده یا چه کتابی رو بخونه یا ..... سلیقه شخصی خودشه ولی این مهمه که فکر و ذهنش مثل یه صافی عمل کنه واز هر اثر هنری از هرنوشته یا هرعقیده ای که باهاش روبرو میشه نکته ای برای رشد وتعالی خودش برداره و با شجاعت به بقیه اش نه بگه. آفرین[گل] و چشم امیدتون تا همیشه به آسمون برای ساختن فردایی روشن تر

ترانه

ممنون از اینکه جواب سوالهای منو می دهید و برای دیگران هم ارزش قائل هستید! شما در دوران سربازی هم کار کردید؟مگه بورسیه جایی بودید؟ چطور کار کردید؟ پشتکار خوبی دارید!

زیتون

بسم الله سلام بر سهیل خوب هستی؟ اوضاع چطوره؟ انشالله که همه چی خوب باشه و خودت هم. مراقب خدا باش و خودت(گفتم همیشه اول خدا بعد بقیه)[چشمک] oh God! 2 0f my fingers had problem. good bye

ترانه

درست می فرمایید! ممنون!دیگه مزاحمتون نمی شم.موفق و موید باشید.

علی ارباب

با وفا بامرام باکمال بی نظیر سهیل جان همیشه به یادتیم دوستت دارم