مهتاب...

مهتاب که از قرار باید روایت‌گر یک قصه عاشقانه انسانی با احساساتی لطیف می‌بود به شاگردش، برای من اما هیچ معنایی از عشق به همراه نیاورد....یکی دو سالی، آنگاه که حریصانه به دنبال یافتن قطعات موسیقی مورد علاقه‌ام، لحظه لحظه‌ی رادیو پیام را می‌بلعیدم و خیابان ولی‌عصر را برای کاویدن کاست-فروشی‌های رنگ و رو رفته‌‌اش پیاده گز می‌کردم، گاه و بی‌گاه، مهتاب سراغی می‌گرفت و احوالی می‌پرسید، هرچند آن روزها هرگز نفهمیدم چرا هر بار بیشتر حسی از غم و پیش از آن، نگرانی در من می‌انگیخت....

باری، هفده‌سالگی‌ام مصادف شد با ضربه‌ای جبران‌ناپذیر که امروز، پانزده سال بعد، تاثیرش را شاید هنوز می‌شود در پرده‌های نمایش زندگی‌ام دید....با این حال، باورش کرده‌ام که غیر از آن چاره‌ای پیش رویم نبود....مهتاب همان روزها نیز دوباره، بارها و بارها به من سر زد و تخیلات نوجوانی من، مرا واداشت به این تفکر که سر زدن‌های مهتاب و آن حس غریب نگرانی، پیش‌هشداری بوده برای آن واقعه ناگوار... خنده‌دار، اما باورپذیر می‌نمود و ذهن آشفته آن روزهای من، ناخودآگاه شاید، به مرور نفرت از مهتاب را هرچه بیشتر در خود پروراند...

نفرت، میل به دوری می‌آفریند، فرقی نمی‌کند از آدمیزاد باشد یا یک قطعه موسیقی! به این معنا آن چنان خوب شناختمش که شنیدن تریوله اول و دوم هم کفایت می‌نمود برای اینکه بدانم مهتاب سر زده و من نباید راهش بدهم....مهتاب را تا می‌توانستم از خود راندم....او خبر گرفت و من بی‌پاسخ بیرون‌ش کردم....

سرنوشت اما، چیز عجیبی‌ست! در تمام این سال‌ها که مهارت نواختنم حتی به یک کودک مبتدی هم نمی‌رسید، هرگز نمی‌اندیشیدم که مهتاب نخستین قطعه‌ای لقب بگیرد که نواختنش را به تمام و کمال می‌آموزم، آن هم پس از قهری پانزده ساله!.... باورش یرایم بیشتر سخت می‌شود وقتی امروز و امشب، به یاد تو ای مهربان‌ترین معلم دنیا، مهتاب را نواختم، انگار نه انگار که نفرت از آن را دیرسالی به خاطر تو در خود پروراندم.....و گذاشتم ملودی غم‌انگیزش، نه توام با نگرانی این بار، از نرمی سر انگشتان بازیگوش دستان چپ و راست همراهم شود مویه‌کنان و آرامم کند...

چه قرار بود هشداری باشد برای پرکشیدن همیشگی تو و چه موسیقی متن یک خداحافظی آرام، مهتاب دوباره پیش من است...بلکه، دوستانی صمیمی شده‌ایم.... امروز کلاویه‌های سفید و سیاهی را دوست دارم که مهتاب سحرانگیز را می‌گذارند بنوازم و دلم را خالی کنم در سوگ از دست‌دادن مهربان‌ترین انسانی که به عمرم فرصت دیدارش را یافته‌ام...

دلم هنوز به چشمهایت خوش است...می‌دانم همیشه و هرجا مواظبمان هستند....

/ 20 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه پارساپور

بله البته! بخصوص که سرشون با مقداری مو هم شلوغ باشه. مثلا موهای فرفری پرپشت. همچین که شونه توش گیر کنه. خدایا کارت سبز و سیتیزن شیپ پایمردان راه دکترا را هرچه سریعتر صادر بفرما. آمین

فاطمه پارساپور

راستی، بی زحمت اگر اونطرف‌ها یک دانشجوی ارشد لاغر مردنی با نام ارشاد دیدی، ضمن عرض سلام بهش بگو ?Que te pasa cariño ?Que tal Lo echo de menos, mucho

مينا

سلام کجاييد؟مشغوليد حسابی؟!!!!خبری نيست ازتون...قرار نيست دست به قلم (Keyboard) شويد؟؟؟ ما منتظريم.... در ضمن از اينکه مادرتون رو از دست داديد متاسفم...ولی من از يک مادر شنيدم که می گفت بزرگترين سعادت يک مادر اينه که فرزندش به اون احساس نياز نکنه و حتی پس از مرگش هيج وقت با دلتنگی و غم اون رو ياد نکنه بلکه هميشه فقط ياد دوران خوشی باشه که کنار هم دارند و يا داشتند...نمی دونيد چه مادر خوشبختیه اون مادر ....روحش هميشه شاد خواهد بود....

الهام گنجی

دیشب خدا آمده بود اینجا . با من کمی کنار پنجره نشست ؛گریه کردیم و رفت . مدام از چشمهای تو می گفت .غم برم داشت . روی دیوار اتاق نوشتم : (( دعا کنید سهیل زودتر بنویسد

علیرضا(پسر عمه ی بسی باحالت)

سلام استاد.بابا .......ته ادبیاتی یه خدا شفیعی کدکنی رو گذاشتی جیب کوچیک شلوارت.یه شعر برات می ذارم می دانم که خواندیش ولی بعضی موقع باید خیلی چیزا برای آدم تکرار شه تا بهش توجه کنه نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم که خاک گلویم را سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودک گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را دکتر شریعتی دوستدار شما علیرضا

علیرضا(پسر عمه ی بسی باحالت)

سلام مجدد یه چیزی دارم که اگه نگم تو گلوم گیر می کنه،پس با اجازه: زندگی با همه ی وسعت خویش،محفل ساکت غم خوردن نیست، حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست،اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست،زندگی جنبش جاری شدن است،از تماشاگه آغاز حیات تا بدانجا که خدا می داند وووووواااااااااااااااااااااااااااااای چه چیزی گفته شاعر ،تورو خدا می بینی؟! کلا نگاه منو به زندگی تغییر داد (البته شاید تو عبارت آخر(بعداز ووووااااااااای)یکم دروغ قاطیش کرده باشم ،شما به بزرگی خودت کوچیکی مارو ببخش) کوچیک شما علیرضا

علیرضا (پسر عمه ی بسی باحالت)

سهیل جان ما چرا میل کیبرد نمی کند دست به کیبرد نمی شود فکر مارا نمی کند منتظر نوشته های بعدی هستم،هستیم ،هستند[راک]

افشین سعیدی

سلام عزیزم همیشه به یادت هستم دوست عزیزم و راستش میخواهم اشک بریزم خداوند مادرت و پدرم را بیامرزد....

علیرضا(پسر عمه ی یکم بیشتر از بسی باحالت)

یه سر به وبلاگم بزن شاید بعضی اشعار ارزش خواندن رو داشته باشند honarejavan2.blogfa.com

الهام گنجی

گابریل گارسیا مارکز می گوید : بزرگترین حقیقت دنیا ، تنهایی است ... اما من هنوز بر این باورم که : " خدایی که در این نزدیکیست به فریادم می رسد