حلقه معیوب....

قضیه اما زمانی بدتر است که با خود می‌گویم نَه خیلی سال بعد، باید همین‌ها را سرِ کلاس، پای تخته‌ سیاه و چشم در چشم دانشجوهای سرزنده و فعال، پس بدهی....بچه‌گانه بخواهم اگر به موضوع نگاه کنم، نگران می‌شوم که هوش و زکاوت‌شان، مدرسی مانند من را به سادگی سر در گم می‌کند...اگر سرِ سوزنی از خود رفتار بزرگسالی را نشان دهم، دغدغه‌ای به سراغم می‌آید که از عدم انجام صحیح مسئولیت در قبال دانشجویانی که قرار است چیزی از من بیاموزند، سرچشمه می‌گیرد...آنگاه می‌پرسم راه درست همین است که دنبالش می‌کنی؟ تصمیم درست همین است که گرفته‌ای؟ نقش تو در صحنه زندگی این دنیا، همین است که بازی کردنش را تمرین می‌کنی؟

سرم را بلند می‌کنم و نفسی می‌کشم عمیق تا آنجا که ریه‌هایم اجازه می‌دهند....حال بهتر می‌توانم فکر کنم....این همان حلقه‌ای است که اگر واردش شوم، بیرون آمدن از آن، کمترین هزینه‌اش از دست دادن چندین و چند روز است....این همان مسیرِ بدون پایانی است که هر ایستگاهش، مرتب افکار منفی‌ام را بیشتر می‌کند، بدون آنکه کورسویی ببینم از مثبت‌اندیشی....این همان حرکت در یک دور باطل است که هر مرتبه چرخیدن در آن، به معنای دمیدنِ بدون وقفه حس ناامیدی و بی‌انگیزگی‌ است....

این رشته سئوال و جواب معیوب را خوب می‌شناسم...بدترین تصمیم‌های زندگی‌ام را هنگام طی کردنِ این مسیر گرفته‌ام، آن زمان که مشغول پیمودن زنجیره‌ای به غایت طولانی، تنیده از عبارات "اگر-آنگاه"‌، بوده‌ام...گزاره‌هایی که فضای تصمیم‌گیری‌ام را مملو از سیاهی و تاریکی شَک و تردید کرده‌ و جایی برای ورود نور و روشناییِ یقین و اطمینان باقی نگذاشته‌اند....و من، بی‌خبر یا باخبر، قضاوت نهایی را براساس آنها بنا گذارده‌ام....فقط گذشتِ زمان، این دوای همیشه توام با دردِ اغلب مشکلات، نشانم داده تا چه حد بیراهه رفته‌ام و مرتکبِ خطا -خوب یادم هست حتی ظلم در حقِ دیگری- شده‌ام....

می‌دانم...این بار هم منتظر است پایم را لحظه‎‌ای آنجا که نباید، بگذارم تا احاطه‌ام کند .....منتظر است اسیرش شوم تا چرخ زدن‌های بیهوده‌ام را به نظاره بنشیند.....منتظر است لغرشی نشان دهم تا افسون ناامیدی را دوباره در گوش‌هایم بخواند....اگرچه آرام نجوا می‌کنم، صدایم از رَساترین فریاد در توانم بلندتر است....نمی‌گذارم!

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر خاخولت

عالیه... گاهی بی خبر ظلم می کنیم و گاهی بی دلیل ظلم می بینیم...اما تو داداش گل من هیچ وقت دومی رو قبول نکردی...به خاطر چندتا اگر و اما ساده که برای هر آدمیزادی....توجه کن آدمیزاد....هر آدمیزادی که یه نخود عقل تو سرش هست....پیش میاد ظالم شدی! من هیچ وقت نفهمیدم و نمیفهمم... ![لبخند]

زيتون

بسم الله سلام الان هیچی نمیگم ... دوباره میام و دوباره میخونم و دوباره پیام میگذارم تا پیامی در خور نوشته شما بگذارم ولی آنگاه...منظورت چی بود؟ نکنه با آنگاه من بودی؟هان!؟ دیگه ببخش این یکی اصلا شباهتی به نوشته های شما نداشت...برمیگردم! حتما

افشین سعیدی

سلام به وبلاگت سر میزنم ولی واقعا الان نمیدونم چی باید بگم فقط احساسم میگوید این را بگویم گاهی آب رودخانه زندگی ما را به هر سویی میبرد موفق باشی . به دوستان دوچرخه سوار هم سری بزن http://www.rmc4peace.blogfa.com/[قلب]

نادر

سلام سهیل جان قربان شکل ماه و کله ...ت. از قدیم هم گفتن.. کلله آدمی یا مو رو نگه می داره یا هوش و هواسو...معلومه پس تو هوشو هواست زیاده..هر روزم بیشتر از دیروز [نیشخند] جانم برایت بگوید که این نگرانی ها کاملاَ طبیعی است.. خاطره ای را برایت بازگو کنم. بنده خود بعد از چندین ماه تلمیذ و تلمذ! قرار بود برم دانشگاه تبریز برای بچه های صنایع اش نقش معلمی ایف کنم.. تا آن زمان من در مقابل 5 نفر دانشجوی دانشگاه سراسری 5 کلمه هم حرف نزده بودم..وارد دانشگاه که شدم عرق سرد سراسر وجودم را فراگرفت...سر کلاس...از درون به لرزه افتادم...اما لحظاتی بعد همه چیز آروم بود... آنجا بود که فهمیدم هرچه دانشجو باهوشتر..جوانتر..پرانرژی تر و با سوادتر همان اندازه انتقال دانش سهلتر و بالعکس... معلمی که اندیشه بودن آن در ذهنت هست بسا سهلتر از آن است که می نمایاند گرچه بسا سخت تر از آن است که ...

فریده

جلوی سیکل معیوب اینچنینی رو گرفتن سخته. انرژی می‌خواد و شاید منابع تامین اون انرژی رو به کمال نداشته باشی. اما اگر به همون اندازه که گفتی بلکم بیشتر (نمیگذارم) رو محکم و با اراده بگی و عمل کنی. دیگه تردیدی نمیمونه که حلقه میشه حلقه موفقیت. تو زندگی من که اینجوری بوده.

افشین سعیدی

زمان هاي كار و مطالعه پروفسور حسابی به عنوان نمونه ، روزهاي تابستان : صبح زود : عبادات و مطالعات خصوصي ۷:۳۰ تا ۸:۳۰ صبح : صرف صبحانه با خانواده ۸:۳۰ تا ۱۰ صبح : محاسبه تئوري بي نهايت بودن ذرات ۱۰ تا ۱۰:۳۰ صبح : استراحت و صحبت با خانواده ۱۰:۳۰ تا ۱۲:۳۰ ظهر : نوشتن كتب و جزوات درون دانشگاهي ۱۲:۳۰ تا ۱۳:۳۰ صرف ناهار ۱۳:۳۰ تا ۱۴:۳۰ استراحت ۱۴:۳۰ تا ۱۵:۰۰ صرف چاي با خانواده ۳ تا ۵ بعدازظهر : مطالعه كتاب هاي فيزيك كه از كتابخانه ها ، دانشگاه هاي معروف دنيا ، سفارش داده و دريافت مي كردند . ۵ تا ۷ بعدازظهر : مطالعه مجلات فيزيك جديد و مجلات تخصصي ديگر . ۷ شب : گوش دادن به اخبار راديو ، همراه مطالعه مجلات خارجي ، روزنامه هاي داخلي مانند : شپيگل ، لوپوان . تايم ، نيوزويك ، اطلاعات و كيهان . ۹ تا ۱۰ شب : تدريس و پاسخ سوالات فرزندان همسايه ها ۱۰ تا ۱۲ شب : تدريس و پاسخ سوالات ايرج و انوشه ۱۲ تا ۱۲:۳۰ شب : مطالعه كتب آلماني ۱۲:۳۰ تا ۱:۳۰ بامداد : مطالعه نامه هاي رسيده و پاسخ به آنها و مطالعه كتاب هاي رمان ، فلسفه و ادبيات

زيتون

بسم الله سلام من باز اومدم ولی نمیدونم چرا نمیدونم از چی داری حرف میزنی؟ّ! یا اینکه نمیدونم چرا داری اینقدر سخت میگیری؟ نمیدونم این حلقه ای که میگی چیه؟(ببخش که ناامیدت کردم[ناراحت]) البته از یک طرف برای خودم خوشحالم اینکه برای یک بار هم که شده یک چیزی رو نفهمم و بخوام که برام توضیح بدی(بدن همان بدهند) بعد اینطوری چیزای بیشتر یاد میگیرم و یک حلقه جدید به بقیه حلقه ها اضافه میشه(البته من از این حلقه ها زیاد توی زندگیم ندارم) فقط یه حلقه مهم توی زندگیم شناختم از پارسال تا حالا اونهم حلقه انتها به سوی ابتداست که اگر حلقه رو تبدیل کنی به خط راست حتما شکست میخوری و باید حلقه بودنش رو حفظ کنی

زيتون

در ضمن دوست عزيز سعي کن از گذشته فقط به عنوان يک پل ياد کني و بس...سعي کن گذشته برات يک خاطره دور باشه که وقتي کسي راجع بهش باهات حرف ميزنه بگي آره يک چيزايي يادم مياد(و اين در حاليه که گذشته بوده که الان تو و فرداي تو رو ساخته و ميسازه) خصوصا اگه گذشته اي باشه ناخوشايند بوده باشه(که فکر کنم آدماي بي درد از اين گذشته ها ندارن) و اينگونه آدمها حتما موفقيتهاشون ارزشي نداره...ببخش اگه حرفام خيلي ربطي نداشت شايد براي اينکه نميدونم منظورت چيه؟ موفق باشي حتي اگه در حلقه هستي سعي کن حلقه رو تبديل به فنر کني و بعد ازش به عنوان سکوي پرش استفاده کني

زيتون

ديدي گفتم ميام اومدم خواهش ميکنم قابلي نداشت راستي امتحانا چطوره؟ تموم شد؟ يا هنوز ... موفق باشي هميشه و در پناه خدا[گل]