یک‌صد و بیست و هفت ساعت...

نگاهم به دست آسیب‌دیده‌اش هم نیست حتی....به جایش می‌خواهم تصوری از خود و رفتار خود داشته باشم اگر بازی ساده تقدیر ناگهان میان دو صخره اسیرم کند و توان حرکت را از من سلب....اگر بی‌حرکت رهایم کند تنها، تنهایِ تنها...آن هم برای سه یا چهار روز.....خوب که فکر می‌کنم بیشتر ترس برم می‌دارد که با سکوتی که فقط قرار است با صحبت با خود محوش کنم، چه خواهم کرد؟؟ دست کم برای من با آن نیاز عجیب به صحبت با جنس آدمیزاد...خنده‌دار است که در نظرم این ترس بر بیم مرگ سایه انداخته و بیشتر خود را می‌نمایاند!

شستن چشم‌هایم نه تنها آرامم می‌کند، بلکه می‌گذارد جورِ دیگر ببینم..برای انسانی با احساسات کنترل‌نشده مانند من، این چه می‌تواند باشد غیر از نشانه دیگری که اصرار دارد ناامیدی این روزهایم را بسپارم به دست فراموشی؟....آیا اینکه قصه‌ای که از مقابل چشمانم گذشت، روایتی‌ واقعی‌ست از سرگذشت یک انسان، کافی نیست؟ آیا اینکه بدانم در همین نزدیکی، موجودی از جنس من، برای زنده نگاه داشتن امید، آگاهانه تصمیم به قطع دست راست خود گرفته کافی نیست؟ آیا نمی‌گوید من نیز باید به یک معنا چاقویی را بردارم و عزم کنم بر قطع این رشته حال شاید عفونی!؟

دوباره می‌پرسم: آیا بن‌بستی که در آن گرفتار آمده‌ای سیاه‌تر از وضعیت آن انسان قابل ستایش است؟! چه چیزی بیش از این می‌خواهی برای یادآوری؟؟ برای بازگشت!؟ برای جستجوی طلوع؟!

/ 8 نظر / 11 بازدید
فاطمه پارساپور

خوش به حالت من هنوز این فیلم رو ندیدم. به جاش black swan رو دیدم که لذت بسیاری برام داشت و البته Inception :-) [گل]

اکبر (س)

سهیل جان سلام خوشحال می‌شوم اگر بتوانی کمی شادت کنم. حرفهایت از جنس دل است و چه جالب مرا منقلب می کنی. ولی می ترسم بسیار می ترسم که شاید اشتباه کرده باشم که تو حال تو آنی باشد که من فکر می کنم. یادم می آید که در سالهای بسیار دور جناب مهران مدیری طنزی داشت که در آن خریداری برای خرید گاو به خانه ای رفته بود و صاحبخانه فکر می کرد که او برای خواستگاری آمده است و چه بسیار سوال که خریدار از صاحبخانه می‌پرسید و چه بسیار صاحبخانه که ناراحت می‌شد. مثلاَ چنتا از آن سوالات را می‌نویسم: چند کیلو است؟ روزی چند کیلو شیر می‌دهد؟ چگونه وزن حمل می‌کند؟ حالا تصور کن که من هم چنین شده باشم بسیار خنده دار می‌شود.

ابي

سلام سهيل جان چه بنويسيم كه بگوييم فهميديم شما چه گفته اي. جان برادر ، دكتر عزيز ما، اخوي، بشوي مجدد چشم هاي زيبايت را وببين دوستان مشتاقت را. قربون دادا دست درد نكنه يا دسته

زیتون

بسم الله سلام دوست عزیز خوب هستی؟؟؟؟ گرچه یادی از دوستان قدیم نمیکنی اما به یادت هستیم... راستی ...حلال کن! بدی دیدی ببخش خوبی دیدی فراموش کن! دارم میرم سفر...نمیگم کجا ...اما نمیدونم بازگشتی هست یا نه؟!!؟ مراقب خودت باش و زود برگرد پیش خواهر و خانواده ات

محسن چ

سلام دكتر سهيل جان. حاجي اخيرا انگار چيز تازه اي ننوشتي؟ كجايي برادر؟ انشالا به خير مشغول باشي و كارا خوب جلو بره. يه ايميل بهت زدم برگشت خورده بود. من هميشه به يادت هستم. حاجي مطلب شاد بنويس!! كوتاه بيا! مخلصيم.

بيژن

يادت کرده بودم گفتم يه سر بزنم به وبلاگت. ببين ديگه چه قدر بيکار شدم که يادت کردم. خوب و خوش باشي جووون :-)[لبخند]

moon

خداحافظ آقا سهیل

3 ماه از سال 90 گذشت...چیزی بنویس