رفتنِ دوست...

شاید برادر کوچکتری بود که بدون آنکه خود بداند خواسته بودندش تا ساده‌گیری و امید را دوباره به من بیاموزد...شاگرد خوبی نبودم در کلاس‌ش اما، می‌دانم...شاید هم رهگذری بود که بی‌خبر خواسته بودندش در شاید مهم‌ترین دوران زندگی‌ام سر و کله‌اش پیدا شود بلکه یادم دهد معنای همسفر بودن را....شاگرد آخر بودم در این کلاس یک‌نفره هم حتی....

رفتن‌ش دوباره یادم آورد همه آن روزهایی را که به امید رسیدن روزهای بهتر به کناری گذاشته بودم....همه آن ساعت‌هایی که به توهم رسیدن ساعت‌های شیرین‌تر بی‌صبرانه گذشتن‌شان را به شمردن نشسته بودم.....همه و همه آن دقایق و ثانیه‌هایی که بیهوده می‌پنداشتم بهانه‌ای برای لذت بردن در خود ندارند و آن دیگری‌های در راه، قرار است از دل خود خوشی‌هایی که حتی تعریف‌شان را پیش خود نمی‌دانم، نشانم دهند....

آئین به عنوان یکی از بهترین دوستانم در ذهنم خواهد ماند تا ابد....آن هم حدود ده‌ دوازده هزار کیلومتر آن طرف‌تر که دوست این چنینی حکم طلا داشت و دارد!

/ 5 نظر / 15 بازدید
سحر

عجب کجا داره میره آئین؟؟برمیگرده ایران؟؟اگه نه که خوب بازم میشه ببینیش[لبخند]

سحر

ای بابااااااااااا فکر کردیم کجا میره آیئن خان....احتمال دیدن آئین ازدیدن ایرانیا که بیشتره[چشمک] ولی جداَ که جاش خالی نباشه[لبخند]

زیتون

بسم الله سلام نمی دونم چی بگم ... دوستی که حکم طلا داشته باشه خیلی کمه و چقدر تلخه که آدم او رو از دست بده... من هم دو هفته پیش دوست نه یک ساله که 5 ساله اما بسیار نزدیکم رو بدرقه کردم که بره یک کشور دیگه....شاید سال دیگه همین روزا بتونم ببینمش .... چقدر وقتی میخوام ازش معادله بسازم سخت میشه...بهتره بش فکر نکنم....

زیتون

میخوام تو یک کلام بگم خوب درکت میکنم...اما تو چی؟ خوب درکم میکنی؟[چشمک]

یکتا

ورق زدیم ، همه ی کلاغ ها به خانه هایشان رسیده اند اما هنوز پاهایم لابه لای جاد ه ها تاب می خورد