سراغی از طلوع...

نوشتن قرار بود ترجمه‌ای باشد از آن حس شگفت که غم را همیشه و همراه خود حاضر می‌دید و انگشتانش می‌بایست آن را بر صفحه‌ای دست کم به ظاهر سفید می‌نگاشتند با رنگی سیاه، بلکه در خوش‌بینانه‌ترین حالت، سایه‌ای از تیرگی غم را به تصویر کشیده باشند...

نوشتن، اما دوست داشت نشانه‌ای از او در خود نداشته باشد....قرارش نبود کسی بشناسد نگارنده ساده خطوط ساده‌تر را....فرار از خود، از همین رو نام‌ش شد....چه فرار از خود، صد البته بی‌معناست اگر بخواهد همان خود را به دنبال بکشد در هر واژه و خطی....

اشکال کار اما آنجا بود که بیش از حد، به زندگی در میان آدمیان عادت کرده و گویی نمی‌توانست تاب بیاورد در تنهایی زیستن و ماندن را حتی در دنیای مجازی....شاید هم تنهایی، اینجا نیز بدون آنکه اجازه‌ای بگیرد، وارد می‌شد و درون‌ش را، همان که فرار از آن را در پیش گرفته بود، نمایان می‌کرد و نشان‌ش می‌داد...او اما صورت مساله را به‌جای آنکه بخواند، خوش‌تر می‌داشت پاک‌ش کند...

عمر به سال سوم کفاف نداد که فرار از خود، شد تنها دویدن...این تنهایی اگر با آن تنهایی زمین تا آسمان فرق‌ش بود، اما فرار از خود در خاطرش ماند...فراموش نکرد آن نیمه شب نوشتن را از چه رو پیش گرفت.. باری، درون‌ش که به سرانجام نرسید و امروز من هم، راوی قصه را می‌گویم، دیگر نمی‌دانم چند شب را با نوشتن گذرانده و چند شب را بدون اندیشیدن.. ندانستن‌م شاید از این روست که من نیز گاهی تنهایش گذاشته‌ام.... 

این یکی دو ماهه دنبال فرصتی بوده‌ام تا دوباره با هم بنشینیم به مرور....ممکن است، بلکه مطمئنم به مذاق‌ش خوش نمی‌آید....اما این بار من می‌خواهم بازگردم به قصه نخست...می‌دانم مقصرم! سئوالی که هنگام نوشتن طلوع، در فکرش فریاد کشید، جوابش را، من باید می‌دادم....من بودم که باید لبریزش می‌کردم از اطمینان...نمی‌دانم اما امروز با دو سالی تاخیر، از عهده جبران کوتاهی‌ آن روزم برخواهم آمد؟؟

به زودی برای دیدن طلوع خواهم‌ش برد...به جایی که امید را درخشان‌تر از همیشه ببیند!

/ 0 نظر / 10 بازدید