پایم...

اینگونه زندگی می‌گذرد، پایم نمی‌خواهد باور کند که یک سال و نیمی گذشته از روزی که بیرون آمدم.... شاید می‌خواهد هنوز وقتی به جلو نگاه می‌کند، ببیند درب کیس کامپیوتر منتظر تکیه داده به دیوار...و بعد یادش بیاید حس خستگی را از آن پایین بفرستد به این بالا و خبرم کند که نزدیک نیمه شب است و من هنوز نشسته‌ام در ایراتل مشغول سر و کله زدن با یک فایل حجیم که برای فردا مدیران قرار است براساس‌ش تصمیمات آنچنانی بگیرند که هرگز عملی نمی‌شود و بنای عملی‌شدن هم ندارد!

نمی‌خواهد باور کند یک سال و نیمی گذشته از روزی که بیرون آمدم....شاید می‌خواهد هنوز وقتی که سرم خیره شده به گرگ و میش غروب آسمان وزراء، ناگهان از کوره در برود به شیوه خود بلکه از صدای پوزخند رهگذران بفهمم رفته‌ام توی چاله های پیاده‌رویی که علی‌القاعده محل رفت و آمد آدمیزاد قرار بوده باشد، نه آن چهار پای دوست‌داشتنی که حتی بعید می‌دانم او نیز بتواند اینجا با آرامش خاطر قدم بردارد!

نمی‌خواهد باور کند یک سال و نیمی گذشته از روزی که بیرون آمدم....شاید می‌خواهد هنوز وقتی که می‌بیند دست راست عصبانی‌ست از بی‌خیالی دست چپ که به‌جای کمک برای گرفتن میله سرد خط آرژانتین-فلکه دوم، شهروند امروز را چسبیده تا تکان نخورد موقع خوانده‌شدن، ناگهان بلرزد تا تمام وزن تحمل‌ناشدنی‌ام(!) را بیندازم روی نفر کناری و بعد، هر دو دست انگار نه انگار که نزاع یکطرفه‌ای میان‌شان بود همین چند لحظه پیش، بشوند کمکِ حال زبانم که منظورش برای عذرخواهی را روشن-تر و مفهوم‌تر برساند!

نمی‌خواهد....نمی‌خواهد...من هم بنای اصرار ندارم....

 

/ 8 نظر / 13 بازدید
فاطمه پارساپور

ای بابا. خودش نمیخواد قبول کنه وگرنه که زندگی در گذره. ای بابا نقد حال رو در نیابی امروز و الان هم میشن گذشته ای که تو آینده حسرتشون رو میخوری. الان. همین الان مهمه. یا علی مددی

سحر

سهیل عزیزم یعنی واقعا این چیزی بود که دوست داشتی؟؟؟سروکله زدن با یه فایل حجیم تو ایراتل با فقط عادت کرده بودی امروزمون هم خاطره برای فرداست...امروزو خوش باشیم... به جون خودت خورده فرمایش نیستا از سر علاقه است [لبخند]

فاطمه پارساپور

میفهمم منظورت چیه. این صرفن یه گیره که یه احساس رو تجربه کنی. احساس اینکه نه گذشته ای وجود داره نه آینده ای. پس اشتباه پات رو به هزارات تصویر از گذشته نمیچسبونی. فقط همینجوری که هست نگاهش میکنی. همه چیز رو به عنوان یک چیز ناب و اصیل و نو نگاه میکنی. وقتی یه غروب یا طلوع میبینی به نمونه های قدیمیش رجوع نمیکنی. همین رو به عنوان یک تجربه جدید میبلعی و لذت میبری. استفاده از گذشته و تجربه جایگاه خودشو داره.

متین

آقای همتی سلام عذر تقصیر بابت تاخیر : { پیش از هر سخنی توفیق ِ نهادنِ "یک قدم رو به جلو " را خدمت شما تبریک عرض نموده و از آستان پروردگار ثبات قدمهایتان را در تمامی عرصه های افتخار آرزومندم} یادداشت " پایم... " زیبا و قابل درک بود هرچند که باز هم همان مبحث دیرین عادت را غامض تر می نمود!! پس به امید لحظه ای که آن پاها بی تاب و بی قرار ِ پایین آمدن از پله های هواپیما خواهند بود برای قدم نهادن بر خاک سرزمین... و به امید روزی که آن دستها به شوق طلوعی دیگر از میان این گرگ و میش ِ جاخوش کرده در آسمان وطن, مشتاق تر از همیشه با یکدیگر بنوازند موسیقی دلنشین ساختن و دوباره ساختن میهن عزیزرا..... و به امید بهترین و بهترین ها....[گل]

یکتا

هر سال ماه رمضان که می شود ناخودآگاه یاد " شاطر عباس صبوحی " می افتم و آن شعر زیبایش...!

فاطمه پارساپور

دیروز سینا رو دیدم. تو هر دوتا جمله اش یک سهیل داشت. داره تا تابستون سال دیگه ثانیه شماری میکنه.[نیشخند]

زیتون

بسم الله سلام .... موفق باشی دوست عزیز!