شکایت...

من هم عصبانی‌ام...خشمگین! شاکی روبرویت ایستاده‌ام! فریاد می‌زنم من هم شکایت دارم! از تو شکایت دارم! پس کجاست آن لطف و بخشندگی بی منت‌ت!؟ کو؟ کو؟ من هم، بی‌مقایسه اگرچه، می‌گویم چرا اینجا؟ چرا در تنهاییِ اینجا؟!

رو به دیوار ایستاده‌ام، به جای رود! صدایم را بلندتر می‌کنم و فریادم آنقدر بلند می‌شود که گلویم می‌گیرد! می‌گویم چرا آن را به من پس دادی؟ که چی؟ که چکارش کنم؟ که سنگینی‌اش را برای مدتی دیگر بکشم به دوش، و دست آخر با خاطراتش بازی کنم؟! فریاد می‌زنم! چرا، چرا، چرا؟؟؟؟

عجیب است! اینجا هم مسیحی و مسلمان، حتی بی‌دین‌ش، از کنارم می‌گذرند و هر یک به زبان خود می‌خواهند آرام‌م کنند....همان قصه است انگار، من هم نمی‌فهمم! اما استعداد بی‌پایان بازیگری‌ام را دوباره به رخ می‌کشم؛ نمی‌فهمم، اما آرام می‌شوم.... آری! آرام(!) می‌شوم....و امروز هم می‌گذرد...

/ 1 نظر / 7 بازدید
فاطمه پارساپور

-که چکارش کنم؟ -که چکارش کنم؟ - خداااااااااا - خداااااااااا - از دستت عصبانیم. - از دستت عصبانیم. -چرااااااااا؟ -چرااااااااا؟ ...