غافلگیرشدگی...

نیم‌ساعتی بیشتر نمانده بود تا بیست و هفتم سپتامبر نیز -نمی‌گویم پنجم مهر، باشد تا چند سالی بعد بتوانم مزه پنجمین روز مهر را با طعم اینجا در ذهنم تداعی کنم- بیاید و بگذرد به سان روزهای پیشین، که احسان را دیدم سراسیمه به اتاقم وارد شده، پشت سرش درب را بسته، پرسش‌کنان که تمریناتم را حل کرده‌ام یا نه؟؟ پیشتر، از مقاله‌ وحشتناکی می‌پرسید که به خود جسارت داده بودم خواندنش را شروع کنم و حال از تمرینات جی پی، منظورم دکتر ریچارد آن ریاضیدان و موسیقیدان عجیب دانشکده است، سئوال و جواب می‌کرد....از احسان چنین رفتاری ندیده بودم...

در همان حال، صدایی شنیدم انگاری که دیگری و بلکه شاید دیگرانی نیز در خانه راه می‌روند تعجب کردم، اما حواسم پیش احسان بود که انگاری خودِ بازپرس کهریزک باشد، دست از سئوال و جواب برنمی‌داشت. نگاهش کردم، با لبخند پرسیدم "چیزی شده؟ راستش را بگو، من تو را آنقدری می‌شناسم که بگویم حالت عادی نداری، موضوع چیست؟!" شیطنت همه آن چیزی بود که از نگاهش می‌شد یافت، اما در احسان برایم تازگی داشت...پاسخش این بود "هیچ! بگذار آئین را صدا کنم تا مطمئن شوی..بیا خودت ببین اصلا!"...

بیرون رفتن از اتاق همان و متوجه تاریک شدنِ هال همان...تا به خود بیایم که چه خبر است، جیغ و سر و صدای آدم‌های ابتدا خوابیده کف اتاق و بعد برخاسته و ایستاده، هماهنگ هرچند، گیجم کرد و به زعم همگی‌شان، هاج و واج میخکوب نگاهم داشت.. عقلم که سر جایش آمد، دیدم صدای هَپی برت‌دی خواندن‌شان‌ بلند است برای آدمی با سر و وضعی بی‌نهایت خنده‌دار...حال اصرارهای عجیب و غریب اول صبح وِرا و چین‌هان معنی می‌یافت....باورم نمی‌شد! خدا می‌داند که باورم نمی‌شد...

پِترُس یونانی، اَشوین هندی، گودبِرت و آرنی ایسلندی، مِمت تُرک‌، وِرا'ی ایتالیایی، چین‌هان سنگاپوری، سومار سوئدی، سیچِن چینی در کنار احسان و بهنام به تمام معنی ایرانی، از آن دست ایرانی‌هایی مانند خودم که رقص چاقو و "آقا تولدت مبارک، بانو تولدت مبارک" را گویی نمی‌توانی از وجودشان جدا کنی، همه و همه یکی از زیباترین شب‌های اینجا بودنم را رقم زدند...

دیدن کیکی که آرنی برای تولدم آماده کرده بود، با آن شامپاین کذایی، به خودیِ خود، همه چیز نبود... شنیدن صدای هَپی بِرت‌دی خواندن تک تک بچه‌ها شاید به هفت یا هشت زبان دنیا نیز همه دلیل کیفوری‌ام نبود...نه، حسِ مسخره‌بازی‌های بیشتر از سمت خودم، نیز لطفش آنقدر نبود که بیش از اندازه سرخوشم کند...هیچ‌یکی آنقدری نچسبید که دیدم دوستانی یافته‌ام اینجا که در کمال سادگی و صداقت به یادم بوده‌اند...

    

خوب که فکر می‌کنم و مروری نُه ماه پیشین را، تنها بودن گویای وضعیت غریبی است که من یکی با آن بیگانه‌ام...روزی که پای به اینجا گذاشتم، اندیشه‌ام آن بود که تنهاترین انسان روی زمین‌ام....به ذهنم خطور نمی‌کرد که قرار است دوستانی این چنین صمیمی و مهربان پیدا کنم و به هم‌نشینی‌شان دلخوش باشم....

شُکر، واژه‌ای است سه‌حرفی، به همان اندازه کوچک و کم‌مقدار، که رویم نمی‌شود بگویم در مقابل لطف بی‌پایان پروردگار بی‌همتایم، تنها همان از من بر می‌آید...

/ 18 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
متین

من از یافتن مثال نقض در گفتار دیگران بیزارم ولی این نقطه به روشنی از پیوندی عمیق میان شما و معبود خبر می دهد که باور پر رنگ تر شدن آن ضمیر خاکستری به زعم خودتان را{هر چند برآن مصر باشید} برایم مشکل می سازد.... پس بگذارید با امید سلامتی و دست یابی هر چه بیشتر شما به بهانه های احساس سرافرازی در بازگشتی دیگر به نقطه صفر کلام را پایان ببرم ... مقدم این بهانه های شیرین مبارک و پیش به سوی یک بار دیگر آگاهانه از نو ساختن ها در تمام نقاط زندگی [گل]

سحر خاخولت

سهیل جونم من ایندفه خیلی جا موندم...نه نه اصلا هیچ توجیهی نداره...من شرمندم اونقدر به فکر درگیری هامم که بلاگتو یادم رفت... [خجالت] همون شب که این عکسارو نشونم دادی کلی شاد شدم البته یه کوچولو هم حسودیم شد بهت که اینقدر گلی که زود دوست پیدا می کنی...اونم نه دوست معمولی!!!کسی که واسه آدم کیک بپزه... امیدوارم همیشه خودت و دوستات در کنار هم شاد باشین و همدیگرو شاد کنین...[گل] در ضمن عاشق دو خط آخر بلاگتم

مجتبي

خدا رو شكررررررر.... سهيل جان! تو كسي هستي كه هرجا بري هيچوقت تنهايي نمي موني...خوشحال شدم... فداي تو...

افشین

[قلب]

وحیده

[هورا]

رامونا

غافل گير شدم شديد!!!!

زیتون

هر چند دير اما تولدت مبارک ببخش ميدونم که مي بخشي

زیتون

[گل][گل][گل]

مهنازوعلی

سهیل عزیزم دوباره تولدت مبارک یادش به خیر تولد سالهای گذشته [افسوس]جای خالیت همیشه حس میشه خوش به حال اونهایی که سهیل پیششونه امیدوارم همیشه در سلامت و سعادت و صلح و آرامش زندگی کنی[قلب]

سیما

سحر جون خبر نداری وقتی انفلوانزا گرفته بود چند نفر براش سوپ می پختن؟؟؟؟