طلوع....

طلوع....

امروز فرصتی دست داد تا دوباره طلوع خورشید را به نظاره بنشینم، دور از هیاهو و در سکوت....چقدر زیباست این لطف پروردگار به انسان،،، اینکه نوری آرام آرام، با صبر و آرامش خود را به تو می نماید... در پس شعاع های نور زمزمه ای هست...خبر می دهد از واقعیتی که نباید بگذارم برایم روزمره شود....اینکه روز دیگری شروع شده،،، اینکه باید از نو شروع کنم...دوباره...

چقدر فراموشکار شده ام...طلوع را اگر هر روز هم نگاه کنی، نباید تکراری شود برایت...بد نیست اگر هر از چندگاهی به یاد آورم با چه چیزهایی شوق و هیجان زنده می شود درونم....چقدر آدمی ساده است، اگر خود بخواهد...دور از شلوغی زندگی که ناخودآگاه پرده ای تار روی  چشمانت می کشد تا خود را از ساده ترین دلخوشی ها محروم کنی، -تنها همین از سهراب سپهری در خاطرم می ماند همیشه- چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید

خوب اگر گوش کنی، نجوای دیگری هم هست...در پس شعاع های نور، کسی می گوید شاید این آخرین طلوعی باشد که می بینی،، شاید چشم های تو دیگر امید و هیجان را فردا نبینند،، نه...البته که این نجوا تو را ناامید نمی کند...این هم پیشکشی دیگری است از سوی آفریدگار....می گوید قدر لحظات را بدان.... قدر بدان...

نمی دانم.... طلوع آیا می گوید گذشته را به گذشته بسپار؟؟...

/ 0 نظر / 8 بازدید