بیم و امید...

آنقدر که از دوران دانشجویی کارشناسی ارشد خاطرم مانده، هیچ‌گاه امتحان جامع دکترا را سدی بزرگ نمی‌دیدم.. نگرانی‌ام بیشتر از انتهای کار و توانایی انجام یک پژوهش علمی بود که نه تنها به لعنت (!) خدا، و نه فقط برای دریافت تاییدیه داوران یک مجله معتبر علمی، که برای ارضاء نیاز درونی‌ام برای فرار از تکرار بی‌ارزد....اما حکمت پروردگار بود یا آن بگویم -در خوش‌بین‌ترین تفسیر ممکن- ندانم‌کاری فراموش‌نشدنی‌ام، قسمت‌ این بود چهار سال بعد بیش از ده هزار کیلومتر سفر کنم برای انجام یکی، تنها یکی، از تصمیم‌های ناتمام زندگی‌ام....

حال پس از سالی، امتحان جامع در همین نزدیکی برایم دست تکان می‌دهد.....و یادم می‌اندازد اینجا خبری از شانس دوباره و سه‌باره نیست! بلکه اینجا خبری از پذیرش تمامی داوطلبان هم نیست....باید بگویم نه! اینجا آن قیف وارونه‌ سابق نیست و سال پیش به راستی از سر ( و نه انتهایِ) آن واردش شده‌ام و این روزها ورودی قسمت باریک‌تر درست روبرویم است!! به عبارتی اینجا کاملا می‌شود سه هفته دیگر به چشمانم نگاه کنند و بگویند شما برای تحصیل در دکترای این رشته، دست‌کم در این دانشکده، مناسب نیستید!!!!

در مورد بیم صدها برابر این چند جمله آخری می‌توانم بنویسم...این ویژگی بیم بوده از روزگار نخستین.... می‌شود نشست گوشه‌ای و به قطر چندین فرهنگ لغت در موردش قلم زد.....اما امید را نمی‌توان!! من یکی دست‌کم نمی‌توانم!...احساس امید آنقدری شگرف و عجیب هست که من نتوانم ترجمه‌اش کنم! می‌گذارم فقط در قلبم باقی بماند...پروردگاری را که در بسیار سخت‌تر از این لحظه‌ها هم تنهایم نگذاشته است، صدا می‌کنم بلند، مگر او از امید بخواهد همراهم باشد در این کمی بیش از دو هفته باقیمانده...

/ 0 نظر / 10 بازدید