خود من

خودِ من

برایم همیشه سئوال بوده...من از سهیل جداست؟ شده کاری کنی و بعد از خود بپرسی این منم؟ چگونه من چنین کرده ام؟ می دانم خنده دار است در نگاه اول...ولی واقعیت دارد... هرکسی شاید تجربه کرده باشد چنین چیزی را....یکی مطمئن با سلاح توجیه به سراغش می‌رود، یکی هم مثل من درمانده و پر سئوال می‌ماند که بالاخره من به چه قرار است پایبند بمانم؟

نمونه‌های زیادی می‌بینم از این تخطی در زندگیم...آخرینش هم هفته گذشته بود...من که در قانون نانوشته زندگی خویش تلاش برای ابراز محبت را همیشه ستوده‌ام، چرا چنین کردم؟ این بار هم توجیهی دیگر ساخته‌ام... منطق و عقل هم عجب شمشیر دو لبه‌ای است ...عجیب است، هم‌اکنون که این جملات را می‌نویسم هم هنوز احساس پشیمانی نمی‌کنم از این که تخطی کرده‌ام... مثل آدمی می‌مانم که جراحی کرده و دردش را پذیرفته...امیدوارم اثری طولانی مدت به جای نگذارد....

مصلحت...مصلحت...تصویر این کلمه در ذهنم این است: لباسی به سفیدی ابرهای پس از باران بر تن سیاهی‌ها یا دست‌کم خاکستری‌هایی که نمی‌خواهی نمایانشان کنی.... نمی‌دانی که پوشیدن این لباس‌ها هرچه بیشتر دورت می‌کنندت از سرشت روز نخست آدمی... همان عطیه‌ای که پروردگار در مقابل همه نعمت‌هایی که به ما بخشیده، محافظت از آن از ما خواسته و بس..

عقل فشار می‌آورد به سر انگشتان برای خاتمه این حرف‌ها.... تحمل شکل‌گیری واژگان از دل برآمده را بر این صفحه سفید نیز شاید ندارد...

خدایا عقل و دلم را با هم نگاه دار.....

 

/ 0 نظر / 8 بازدید