سلامی از یک ناآشنا....

او که امشب درخواست دوست‌شدن را فرستاد، نامی آشنا اگرچه در ذهنم تداعی نمی‌نمود، به جهت تعدد دوستان مشترک مجابم کرد پاسخ مثبت دهم...دیدن چهره‌اش اما پس از آن، فوج فراوان خاطراتی را که هریکی‌شان بیش از چند ثانیه به طول نمی‌کشید به ذهنم روانه ساخت....تصاویری از تبادل سکوت مملو از لبخند، گاهی "سلام" و شاید نه به دفعات "احوال شما؟".....

هیچ‌گاه حتی به خود زحمت ندادم اسم‌ش را بپرسم....دور از جان‌ش، او هم مانند کامبیز، همان دانشجوی فقید دانشکده بود شاید در نظرم...امشب که اسمش را پرسیدم و اسمم را دانست، پیامی از صدقه‌سری کتاب‌صورت برایش فرستادم به جهت پایبندی به سنت تبادل لبخند، ارسال سلام و پرس‌جوی حال و احوال شاید به رسم قدیم! جوابش اما شروع شد با اشاره‌ای به اینکه در تمام این مدت چه به یاد می‌‌آورَد با دیدن چهره من....خدا می‌داند که لرزیدم....لحظه اول شاید بی‌علت، اما دلیل‌ش را خوب می‌دانم.....

امشب هم از آن شب‌هایی است که پروردگار به دیدن دوباره چهره‌ام، نه آن تصویر گذرای سطحی که هر روز صبح می‌بینم‌ش، دعوتم کرده است....بلکه ببینم تا چه حد هنوز می‌تواند، چهره‌ام را می‌گویم، پنهان کردن خاکستری حالا دیگر تیره-‌رنگ درونم را.....بلکه ببینم چقدر دیگر در توانش است پوشاندن باطنِ در مسیر سیاه‌ترین تندبادهای ویرانگر را.....بلکه دستگیرم شود روزی، دیر یا زود، دیگر از پس‌شان برنمی‌آید، اگر مسیر قرار است همین باشد و روزگار قرار است همین‌گونه سپری شود....

راستی به کجا می‌روم؟؟ به حقیقت، چه پرشتاب به ناکجاآباد می‌روم....


/ 2 نظر / 14 بازدید
فریده

این رنگ درونت رو چطور تشخیص میدی؟

فریده

نه نمیگم مخفی. منظورم اینه که به خودت چجوری نگاه میکنی؟ شاکی که نیستی؟ آخه گاهی آدم متوجه نقصی تو خودش هست اما با خودش دعوا نداره. طالب رفع نقیصه است اما سرکوفتی به خودش نمیزنه. اما گاهی هم نه، رنگ درون رو میبینیم و هی هم سرکوفت میزنیم که اوهوی تو چرا چنینی و چنانی.