تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

دلبستگی و وابستگی...

دلبستگی و وابستگی...

قبلی را که می‌نوشتم، دلم پر بود از آشوب....از آن جنس آشفتگی‌هایی که همیشه ابتدای تغییر خود را نشانم می‌دهند...همان‌ها که تسلیم‌ِشان شدن، بدترین خاطرات و لحظات عمرم را رقم زده است و می‌زند، اگر قرار باشد درسی نیاموزم از گذشته...اگر قرار باشد در بازی زندگی، کِز کنم گوشه‌ای و نخواهم اندکی بابت بهای کسب تجربه جدید بپردازم.....اگر قرار باشد بشنوم جمله‌هایی ساده را، گاه از دوستانم، که به تغییر فرامی‌خوانندم، اما ترس نگذارد حتی به آنها فکر کنم....


 

فکر می‌کنم...دلبستگی را چکار با وابستگی؟ یا که برعکس؟ وابستگی سر و سِری دارد با دلبستگی آیا؟ این یکی در دل دیگری است، یا آن دیگری است که از بطن این یکی می‌جوشد؟ هر دو قرار است به یک سرانجام منتهی شوند یا نقطه شروع‌شان مشترک است؟ شاید نیز دو عضو معمولی‌اند درمجموعه نامحدود واژگان زبانی بدون هیچ ارتباطی با یکدیگر که هرگونه تلاشی برای فامیل انگاشتن‌شان، بیهوده و عبث باشد....اما عجیب این دو، متضاد می‌نمایند وقتی دقیق می‌شوم...

وابستگی، نشانی دارد از خودخواهی...شاید فرزندش باشد...در وابستگی، اصل خودِ سهیل است...این سهیل است که برای خود و به خاطر منفعت خود، وابسته می‌شود، به آن چیزی یا کسی که می‌اندیشد برایش لازم است یا چیزی در خود نهفته دارد که نداشتن‌ش بهتر از داشتن‌ش است...حال به یاد می‌آورم.. وابستگی، خودِ عادت است....آن مفهوم همیشه دردناک و در این معنا چه ارزشی باید برایش قائل شد؟

دلبستگی اما، آن قصه شگرف زندگی است....آن پرتو گاهی باریک، اما درخشانِ نور در اتاقی تاریک‌شده در محاصره پرده‌های بلند که خواه از روی آگاهی باشد یا ندانستن، اما به دست خودِ آدمی آویخته شده‌اند.. دلبستگی اگر به چیزی یا کسی باشد که ارزشش را داشته باشد، همان است که یافتنش، تکراری است بگویم آنقدری شایستگی نمی‌خواهد که نگهداشتن‌اش...دلبستگی، به تمامی متفاوت است از آنچه وابستگی در خود دارد...دلبستگی، از سر رضایت‌طلبی شخصی نیست، نگُذار باشد!

شاید به این وضوح هم نیست تمایزشان...شاید هریک را در انتهایی‌ترین نقطه ممکن پنداشته‌ام که به چنین تضادی رسیده‌ام....با این حال، آنچه که خوب می‌دانم و شَکی نیز در دُرستی‌اش به خود راه نمی‌دهم آن است که وابستگی را به زودیِ زود، یا از میان باید بُرد و یا به دلبستگی‌اش پیوند زد که بدون آن، به شاخ و برگی سبز و سرزنده و پُر شور و حال می‌ماند که ریشه‌اش را، گاه بی‌خبر زده‌اند....دیر، بلکه اغلب زود، فرو می‌افتد و زیر پای اتفاقات روزمره زندگی لگدکوب می‌شود.....ریشه، اما نهفته در خاک، امیدوار و سرشار از مفهوم زایش، ماندگار است و می‌آفریند...

با خود صادق باش سهیل...در میان فراوان وابستگی‌هایت، کدامین‌ها را پیش از این به دلبستگی بدل ساخته‌ای، کدامین‌ها را در مسیر شکل‌گیری یک دلبستگی جدید پیش می‌بری و دست‌‌آخر، کدامین‌ها را می‌دانی که باید فروشکنی و فروگذار می‌کنی؟

+ سهیل همتی ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()