تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

خرخوان....

خرخوان....

نمی‌دانم آفرینش این واژه در گویش فارسی، آنچه که وصف زیبایی و کمالش جسارت می‌خواهد از انسانی بی‌وفا مانند من که بی‌نهایت اندک از زمان زندگی خودش را صرف خواندن و آشنایی با آن کرده است، چگونه بوده و کدامین بگویم از خدا باخبر یا بی‌خبری، این اختراع به غایت ناموزون را از خود به‌جای گذارده است....محصول کارخانه هنرپیشگان صدا و سیماست یا واحدهای تولیدی دبیرستان‌های مملو از دانش‌آموزان خلاق و طناز ایرانی....شکستن‌ش به قطعات کوچکتر هم اگرچه زوایایی از چگونگی تولد واژه را به نمایش می‌گذارد، آنجا که بدانی رفتار "موجود همیشه در خدمت" اگر قرار بود "مطالعه کردن" را -که یکی از شگرف‌ترین توانایی‌های ارباب همان چهارپای اغلب مظلوم است- در پیش بگیرد، به چه می‌مانست، اما روی هم رفته می‌گویم ترکیبی ناموزون و بلکه نازیباست!

 


جمعه بعدازظهر یادم آمد که محتویات یخچال، خصوصا از جنبه هَله هوله (یا هر ترکیب موجه از ه و ح ) آنقدر کاهش یافته که بایستی سری به فروشگاه‌های زنجیره‌ای محترم گینزویل بزنم....با همان حس شیرین کودکی، دوست دارم چرخ دستی‌شان را بردارم و تا موقعی که وزنش آن‌چنانی افزایش نیافته، به سان یک اسکوتر با آن در میان آیل‌هایشان ویراژ بدهم....خسته که شدم، با حس شیرین جوانی از هر قفسه کالایی بگزینم و پُرش کنم تا خِرخِره....شدت واقعی انجام کارِ دلخواهم اما، این بار در حد نسبت اورانیوم غنی‌شده برای مصرف سوخت و ساخت سلاح بود...بدان معنی که چونان فرزند آدمیزاد - به‌جای ترکیب مهجور و نامانوس بچه آدم - سرم را پایین انداختم و ....

موقع حساب کردن، تفاوتی را حس کردم در نگاه صندوق‌دار که پسری سفیدپوست و آمریکایی بود بسیار خوش‌چهره، و به همراهش دختری البته بسی خوش‌چهره‌تر که کالاهای خریداری‌شده را درون پلاستیک می‌گذاشت....پسرک لبخندی به من زد و احوال‌پرسی کرد...فعلی که سر زدنش در آن شرایط عجیب نبود، عجیب آنجا بود که رو به من گفت "من تو را می‌شناسم....بسیار می‌شود که می‌بینمت در طبقه پنجم مارستون لایبرِری نشسته‌ای و مشغول خواندن"....و دوباره لبخندی زد و صدای خنده دخترخانم محترمه نیز مشایعتش کرد...عجیب بود که احساس ناخوشایندی نکردم اما...

گواینکه در ایران بارها با آن واژه کذایی خطابم کرده‌اند، اما هیچ‌وقت دوست نداشتم که خرخوان نامیده شوم که نخستین تصویری که از چنین آدمی به ذهن من و لابد هر فارسی‌زبان دیگری متبادر می‌شود، شخصیتی است فاقد حد لازم از هوش و زکاوت برای موفقیت در راهی که انتخاب کرده است.....اما اینجا، معنی‌اش برعکس است....

نگاهی به دانشجوهای موفق دور و برت اگر بیندازی، می‌بینی که همگی آنها در حد تقریبا یکسانی از هوش و زکاوت‌اند، آنچه که متمایزشان می‌کند، فقط درجه تلاش‌شان است و بس....باور ندارند کتمان حقیقتی را که ادیسون سال‌ها پیش گفته است، نبوغ یک درصد از موفقیت است و پشتکار نود و نه درصد!....این روزها و شب‌ها، در حالیکه کم و بیش، پیش می‌آید که خستگی همدمم شود و گاهی حتی به تهدیدِ انگیزه‌هایم مشغول، باید افتان و خیزان اما صبور ادامه دهم...به امید پروردگار!

+ سهیل همتی ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()