تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

روبرویَم...

روبرویَم...

روی چهار‌پایه‌ای چوبی، بی‌صدا نشسته‌ام روبرویش....خوب نگاهش می‌کنم...قرار است بشناسمش، اما غریبه می‌نماید بیشتر تا آشنا...فشار می‌آورم بلکه یادم بیاید کجا دیده‌امش، یا شاید هنرپیشه قابلی است و فیلمی از او دیده‌ام که کورسویی از چهره‌اش یادم مانده...حتما دیده‌ای از آن دست چهره‌ها که چشم‌هایت تا حضورشان را متوجه می‌شوند، از خود بی‌خود، تنها و تنها مشغولیت‌شان می‌شود خیره ماندن...همین و بس...نه، جوابش این هم نیست...از آن دست چهره‌هایی ندارد که بگویی یک‌بار دیدن‌شان، خاطره‌اش را برای همیشه در ذهنت حک می‌کند...


بیقراری‌ام را می‌فهمد و خود به زبان می‌آید...."نمی‌شناسی‌ام؟؟ من همانم که نه روزگاری دور که همین چند سال پیش، عزم را جزم کرده بودم برای لمس خورشید، ولی اندکی نپایید که خانه دلم شد آستان تاریکی شب....نقش‌هایی ماندگار از قصه‌های تلخ با قلم‌مویی آغشته به رنگ غربت، روی صورتم نقاشی شدند و امروز در نهایت سکوت، تدریجی مردن را مزمزه می‌کنم".....

جا می‌خورم..گلویم را صاف می‌کنم تا صدایم طبیعی به نظر رسد و می‌کوشم امیدوارش کنم...می‌گویم "هنوز دیر نیست....دست‌کم تجربه‌ای اندوخته‌ای و این کافی است تا تغییر کنی امروز....کافی است تا دوباره امروز تصمیم بگیری برای بازگشت...برای حرکت دوباره، برای لمس خورشید، برای بیرون راندن تاریکی از دل"...اما از من اصرار و از او انکار...کوتاه نمی‌آید!

عصبی‌ام می‌کند، آنقدر که فرهنگ گفتمان را از یاد می‌برم، انگشت‌هایم را گره می‌کنم و مشتی محکم به صورتش می‌زنم...صدای تکه تکه شدن می‌آید و خالی‌شدنم از خشم، اگرچه فقط برای لحظه‌ای، آرامم می‌کند....اما به جلوی پایم که نگاه می‌کنم، دوباره صورتش را می‌بینم..این‌بار دیگر نه یک تصویر که صدها چهره...تا چند دقیقه پیش اگر قرار بود یک نفر را امیدوار کنم، حالا انبوهی از نفرات هستند مقابلم....بدون آنکه بگذارند حرفی بزنم یا حتی از ترس فرار کنم، صدای بلندِ فریادشان دوره‌ام می‌کند: چشم امیدُ ببُر از آسمون، روزا با همدیگه فرقی ندارن، بوی کهنگی می‌دَن تمومشون.....

تلاش نافرجامی‌ست برای روایت آنچه که فرهاد مهراد، او که اکنون روحش در کنار پروردگار آرام گرفته است، مدت‌ها پیش تصنیف‌ش کرده و خوانده‌اش به تمامی....آخرش را اما دوست ندارم....چشمِ امید از آسمان برنخواهم داشت، فردا را متفاوت خواهم ساخت، آن‌طور که بوی تازگی‌اش پُرم کند، دوباره...

+ سهیل همتی ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()