تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

تو هم شکستی؟؟...

تو هم شکستی؟؟...

نه به آن هفته که شور و امید حتی مرا نیز پُر کرده بود، نه به این یکی که تمام‌نشده همه آن شور و امید را بُرده با خود، بلکه به جایش ناامیدی و خستگی را عجین لحظه‌هایم کرده و شکنندگی بیش از حد را احساسِ غالبم، تا بدان جا که نتوانم جلوی خود را بگیرم و تعریفی را که از مَرد، همیشه سعی کرده‌اند یادم دهند، به فراموشی بسپارم.....


کتک زدن و آشوب را دیده بودم، اما مرگ این‌گونه هموطنانم را آن هم از سر اراده و خواست کسی یا کسانی در خودِ میهن، نَه....اکنون که فکر می‌کنم شرمم می‌آید که دوباره تکرارش کنم حتی با نگارش واژگانی ساده، اما نمی‌توانم کتمانش کنم که در وقایع مشابه این چنین احساس عمیقی نسبت به مَرگ انسان‌ها نداشته‌ام....یادم نمی‌آید شنیدن خبر مَرگ ده نفر کمتر ناراحتم کرده باشد در قیاس با پانزده نفر در چنین لحظاتی...گو اینکه خدا را شکر باید گفت، تاکنون چنین لحظاتی را ندیده بودم...حال‌ اما خوب نگاه می‌کنم....هفت نفر، دست‌کم هفت نفر دیگر بین ما نیستند، به جُرم فریاد کردن آنچه که حق‌شان بود......اکنون معنی دارد، نمی‌خواهم هشت نفر باشند یا بیشتر! نمی‌خواهم!!

گیج مانده‌ام که چه کاری از من ساخته است...چه باید کرد؟...دلم می‌گوید راهی که در پیش گرفته‌ام کمترین کاری است که از دستم برمی‌آید....اندک مایه‌ای از عقل، اما خود را می‌نماید، آنگاه که با وجدانی از همان جنس و نه از سنخ احساس، همراه می‌شود و وادارم می‌کند به تفکر....از سر اخلاق است آیا تلاشی مبتنی بر احساس که نتیجه‌اش برانگیختن مردم است و سرانجامش هرچه باشد، همراه است با هشت نفر شدن یا حتی بیشتر؟؟؟ بدون شک خواسته‌هایشان را به حق می‌پندارم، اما کیلومترها دوری از ایران، خواه یا ناخواه وضع مرا متفاوت می‌کند با آنها، حکایت من می‌شود مصداق آن جمله ساده و پُرمعنی، "آنگاه که خرسی نیست، همه شکارچیان بی‌باک‌اند و نترس"...

دعوای عقل و احساس مثل همیشه ادامه دارد، اما احساس غالب است....پاسخ سئوال عقل را به تمامی نمی‌دانم، اما نمی‌خواهم شعر "شب‌زده" در مورد من صادق باشد، نمی‌خواهم!


عزیز بومی، ای هم قبیله، رو اسب غربت چه خوش نشستی

تو این ولایت، ای با اصالت، تو مونده بودی، تو هم شکستی

تشنه و مومن به تشنه موندن، غرور اسم دیار ما بود

اون که سپردی به بادِ حسرت، تمامِ دار و ندار ما بود

کدوم خزونِ خوش آواز، تو رو صدا کرد ای عاشق

که پر کشیدی بی پروا، به جستجوی شقایق

کنار ما باش که محزون، به انتظار بهاریم

کنار ما باش که با هم، خورشیدُ بیرون بیاریم

هزار پرنده مثل تو عاشق

گذشتند از شب، به نیت روز

رفتند و رفتند صادق و ساده

نیامدند باز اما تا امروز

خدا به همراه، ای خسته از شب، اما سفر نیست علاج این درد

راهی که رفتی رو به غروبه، رو به سحر نیست، شب‌زده برگرد....

+ سهیل همتی ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()