تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

این شبانه روز غریب...

این شبانه روز غریب...

دلم گرفته....غوغایی‌ست درونم....انبوه احساسات از حقارت و اندوه تا سردرگمی و ناامیدی پُرم کرده‌اند..از زمان ترک ایران، تا این حد افسردگی و بی‌انگیزگی به سراغم نیامده است.....صحنه‌هایی که اینجا از داخل وطن می‌بینم، وحشت‌انگیز است و در باورم نمی‌گنجد...


از کِی به یاد آورده‌ام متعلق به خاکی هستم که با همه خوبی و بدی‌اش وطنِ من است؟ چه چیزی باعث شده اکنون از این فاصله، دلم برای آنجا به تپش بیفتد و دلتنگی‌اش به سراغم آید؟؟اتفاقی افتاده آیا که یادم آمده تا این حد نگران سرنوشت کشورم باشم؟؟

شخصیت پیچیده و لایه لایه خود را دوباره امشب نگاه می‌کنم.....

چگونه تغییر یافته‌ام آنقدر در طول زمان که اکنون حتی با اطمینان نتوانم بگویم تمامی احساس غم و ناراحتی‌ام به‌خاطر وطن و مردمِ اغلب دوست‌داشتنی‌اش است و نه از سر دلتنگی که موضوعی‌ست شخصی و هرگز بهایی در مقایسه با دغدغه انسان‌های شرافتمندی که اخبارشان را دورادور دنبال می‌کنم، ندارد؟؟

چه بر سرم آمده که مرور همیشگی رفتارهایم در چنین لحظاتی، بیش و پیش از هر چیز نشانم می‌دهد که اسیر احساسات زودگذر شده‌ام و عمل کرده‌ام؟؟ چه کرده‌ام با خود که این‌‌گونه خودخواه و نامهربان شده‌ام نسبت به خاکی که وجودم را، در مدرسه یادم داده‌اند طوطی‌وار بیانش کنم بدون اینکه بفهمم‌اش، چون مادری مهربان پرورده است؟؟

ای خاک مهربان -خدا کند این چهارسال یاد بگیرم وقتی صدایت می‌کنم، برآمده از احساسی نیالوده به خواسته‌های فردی‌ام باشد- باز می‌گردم، -خدا کند این چهار سال یاد بگیرم وقتی حرف از بازگشت به میان می‌آورم، انگیزه‌ام تنها دلتنگی عزیزان و دوستانم نباشد- به این امید که گوشه‌ای از دِین خود را -خدا کند این چهار سال یاد بگیرم وقتی از مدیون بودنم می‌گویم، آن را باور داشته باشم- به تو ادا کنم....

+ سهیل همتی ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()