تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

پرواز....

پرواز....

منظورم آن واژه شور آفرین نیست، نه نمی‌خواهم از آن که در نظر آدمی، سالیان سال آرزویی دست‌نیافتنی می‌نموده است، یاد کنم....از پروازی، می‌نویسم که بی معنی‌ست آرزو کنم هیچ انسانی نظاره گر سوارشدن عزیزش به آن نباشد...خوشم نیاید یا...واضح است، "یا" ندارد، نه من و نه هیچ انسان دیگری خوشش نمی‌آید...اما واقعیتی است غیر قابل انکار....حقیقتی‌ست که نمی‌دانم کدام یک را برایش باید برگزید....همیشه آمادگی روبرو شدن با آن را داشتن، یا بایگانی کردن‌اش در تاریک‌ترین زوایای ذهن با این باور که تدبیر پروردگار، اگر قرار باشد نصیبمان کند شاهد بودنش را، خود به وقتش خبرمان خواهد کرد....


از پروازی می‌نویسم که اگر حتی گاهی به مذاق مسافرش شیرین آید به تعبیر دست‌کم یکی از ادیان الهی، برای تماشاگران پرواز، غم بی‌شک تنها نصیب‌شان خواهد بود و بس....و اغراق نیست اگر بگویم، بین‌شان هست و هستند کسانی که برایش و برایشان، این بدترین و دردناک‌ترین تجربه‌ای از زندگی است که مقرر شده در این دنیا....

از پروازی می‌نویسم که نمی‌دانم کدام یک را باید برای بدرقه‌کنندگان‌ مسافرش آرزو کنم...این که مجالی بیابند برای وداع با مسافرشان.....یا آنکه دیر برسند و مسافر خداحافظی نکرده، آنها را به سمت مقصدش ترک کرده باشد.....مقصدی که هریک از آنها، آن را به گونه‌ای تصور می‌کنند و عزیز خود را، آنجا مجسم.....

از پروازی می‌نویسم که، متاسفم بگویم، شما دوست گرامی‌ام این روزها نظاره‌گرش بوده‌ای....از شمایی که سرزدن‌هایت، همیشه همراه بوده با ابراز لطف به نگارنده این چند خط ساده....حیف، که نخستین اشاره‌اش به شما اینجا، باید در چنین زمانی باشد...

معنی این جمله را نمی‌دانم: مرا در غم خود شریک بدان....این یکی را اما خوب می‌فهمم: صبر...صبر، همه آن چیزی است که این روزها می‌توانم برایت آرزو کنم و بخواهمَ‌ش از پروردگار بی‌همتا......

+ سهیل همتی ; ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()