تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

آن صدای همیشگی....

آن صدای همیشگی....

دست از سرم بر‌نمی‌دارد Somewhere only we know....بیش از دو هفته است که شنیده‌ام‌اش، این بار با حوصله و دقت تمام.....و حال، دیده‌ام که می‌شود رهایش کرد تا سفری کند به درونی‌ترین لایه‌های احساسم و خبر بگیرد از گوشه گوشه آن....سَرَک‌هایش را بکِشد، خوبِ خوب گشت و گذارش را بکند و سرانجام، پیچِ آن صدای همیشه حاضر را بیشتر و بیشتر بچرخاند تا هرچه بلندتر درونم بپیچد، تکانم دهد دوباره و بودنش را، حضور همیشگی‌اش را، صدباره به یادم آورد.....آنگاه من بمانم تنهای تنها....و فقط پروردگار، آن یارِ همیشگی، نظاره‌گرم باشد و از خیال‌های شاید بچه‌گانه‌ام، باخبر....


ملودی‌اش به خودی خود زیباست....بلکه جذاب، آنقدر که ده یا حتی بیست بار شنیدن هرروزه‌اش هم، این روزها اقناعم نکند....با این حال، این یکی چیز دیگری در خود دارد.....این یکی افسونم می‌کند به ترکِ موقتِ عادت همیشگی‌ام‌ در نادیده گرفتنِ کلامِ قطعاتی که می‌شنوم...با شعری بی‌نهایت ساده، آنقدری ارزشش را دارد که بتوانم با خیالِ راحت چشم‌هایم را ببندم و بدون تلاش برای تصور حذف آن، غرق شنیدنش ‌شوم، بارها و بارها....بدین معنی که بدون هیچ مقاومتی، خود را بِبازم و بگذارمش فرابگیردَم، دوباره....

I walked across an empty land
I knew the pathway like the back of my hand
I felt the earth beneath my feet
Sat by the river and it made me complete

.......

This could be the end of everything
 
So why don't we go, Somewhere only we know...

+ سهیل همتی ; ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()