تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

همچنان، تغییر؟؟....

همچنان، تغییر؟؟....

بیشتر از هر زمانی تنهایی را احساس می‌کنم، دلیلش شاید نبودن‌های این روزهای احسان هم باشد..... چند روز پیش، به سبک وقت‌گذراندن‌های گاه و بی‌گاهم، سر از وبلاگی درآوردم که نیم نگاهی به نوشته‌هایش کافی بود تا درجه عطش‌ نویسنده را برای خروج هرچه زودتر از مملکت دریابم....چه آشنا بود احساس‌ش که بر من نیز همین گذشته بود، چند ماهی پیشتر....هرچند شاید او به واسطه دختر بودن، تمایل و اشتیاقش به خروج از ممکلت بیشتر بود لابد به جهت سخت‌گیری‌ها و محدودیت‌هایی که برای یک دختر قائلیم....

 


در میان نوشته‌هایش آورده بود، "می‌دانم آنجا باید با بسیاری از واقعیات کنار آیم، واقعیاتی که لزوما خوشایند نیست و پذیرش‌ش لزوما ساده نخواهد بود"....اول واقعیتِ اینجا، از نگاهِ من، تنهایی آدم‌هایی از جنس من است و بلکه حتی دیگرانی از جنس خودشان....توی چشمت می‌زند به وضوح!! اگرچه توانسته‌ام در این مدت دوستانی پیدا کنم که هریک فرهنگ و آداب خود را دارند، نیز آنقدری که اسمش را بشود گذاشت رابطه دوستانه، برقرار شده بین‌مان که روزها و ساعاتی را به شوخی و وقت‌گذرانی و تفریح بگذرانیم...اما پایان قصه، همان واقعیتی است که نمی‌دانم ناشی از بدبینی‌ام است؟؟ یا بدان علت که، جمعی از عزیزان و دوستان همیشه همراهم را ترک کرده‌ام و اینجا آمده‌ام؟

هیچ نگذرانده‌ام از دوره‌ای که برای من فرق می‌کند....انگیزه‌های اینجا و آنجا رفتنم و مشغول کردنم به این و آن بازیچه را، خود مدت‌هاست خوب می‌دانم....یکی‌اش، تنها یکی‌اش، اگر درس خواندن باشد، خوب است....دیگری‌ها را خود می‌دانم و پروردگار....اما عجیب آن است که در حال تغییرم...چند ماهی نگذشته از روزی که تغییر تدریجی را در خود دیدم و باور کردم که ممکن است، وگرنه من نیز از یک‌شکل ماندن خواهم مرد!

امروز اگر تنهایی دور و برم را گرفته، مثل پیش نیست دیگر....دیگر از آن ترسی که همیشه بَرَم می‌داشت وقتِ اندیشیدن به تنهایی، خبری نیست....اگر رهایم نکرده و اگر گاه و بی‌گاه‌ یادش می‌آید و رسم احوال‌پرسی را به‌جا می‌آورد، اما حکایت‌مان، همچون همنشینان امروز و دوستان دیروز است که خاطره‌ای مبهم از گذشته، یادشان مانده و بس....امروز، من و تنهایی هریک سرگرم کار خویش شده‌ایم.....سر زدن‌هایمان هم جهت رفع تکلیف (تکلیفی که نمی‌دانم چه کسی غیر از خودمان ممکن است بر دوش‌مان بگذارد) است و بس...بلکه جایی برای گلایه‌ از هم باز نشود و پیش نیاید!

دوستی اینجا می‌گفت هرگز احساس دلتنگی و تنهایی از پیشَت نخواهد رفت...گذشت زمان، تنها سبب می‌شود به حضور همیشگی‌اش، عادت کنی..بدانی که همیشه اینجاست ( و اشاره می‌کرد به سینه‌اش).....چه خوب می‌گفت و درست...

ساده پس اگر بگویم، دارم عادت می‌کنم، اگرچه عادت کردن را حداقل این چندساله آموخته‌ام همیشه به بدی یاد کنم....تصویر امروزم از خود و دیگران، همانی است که پیش از آمدن، تماشا کردنش هم سخت می‌نمود.....به سختی، اما اکنون کنار آمده‌ام...

+ سهیل همتی ; ٧:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()