تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

کباب از نوع ایرانی‌اش.....

کباب از نوع ایرانی‌اش.....

یادم نمی‌آید هیچ‌گاه هنگام خوردن کباب، خود را برخوردار از نعمتی دانسته باشم که به سادگی ممکن است از دستش بدهم...نَه....هرگز آنقدری که باید یک انسان سالم نبوده‌ام که از خوردن غذاهای لذیذ به درجه‌ای کیفور شود و سر خوش که دراز به دراز بیفتد جلوی تلویزیونِ خواب به قصد تماشای فیلم هفت‌ پادشاه....اما به‌هر حال من هم برای خود، (بی‌معناست اگر بگویم دِل و باید بجایش بگویم) شکم دارم!! شکم هم پیش از هر چیز، هوس می‌آورد.....هوسِ دقیقا آن چیزی که الان دور از دسترس است...فرقی نمی‌کند پنیری باشد که هرگز دوست نداشته‌ام حتی ظرفش را بلند کنم یا اینکه کبابی قریب به یک متر در رستوران البرز سهروردی!


دو یا سه هفته پیش، جشن تولد یکی از هم‌دانشکده‌ای‌های سال بالایی بود و دوستانش به همین خاطر قصد کردند به زبان فرنگی‌ها سورپرایزش کنند با طبخ کباب ایرانی.....یکی از دوستان روسِ ما، درست‌ترش این است که بگویم دوستِ احسان و بهنام، شب‌هنگام به خانه کوچکمان آمد و مدد طلبید برای آموزش طبخ کباب..بلکه برای فردا که قصد گردهمایی در لِیک وابِرگ را داشتند، آمادگی لازم را کسب کرده باشد و بتواند کبابی ایرانی بپزد و جماعتِ همراه، تنور شکم را برتابند! مشکل آنجا بود که نه احسان، نه بهنام هیچ‌یک برای فردا آنقدری فراغ بال نداشتند که همراهی‌شان کنند، که اگر می‌شد، نیازی به انتقال تکنولوژی نبود...

آموزش را احسان و بهنام در کنار هم آغاز کردند....بنده خدا، اولِگ شاید سخت‌ترین مسائل بهینه‌سازی را در این چهار سال حل کرده بود، اما به گمانم طبخ کباب به‌نظرش مساله‌ای اِن پی هارد می‌نمود.....

 

آموزش خوبِ خوب پیش رفت تا به مرحله حساس رسید....آنجا که کمبود ابزار همیشه خود را نشان می‌دهد و با صدای بلند اعلام می‌کند: بدون من هرگز کاری از پیش نمی‌برید!!....منظورم همان سیخ کباب است یا آن‌گونه که این‌ها می‌گویند اسکیوئر..اساسا سیخ کباب های موجود در اینجا، که اولِگ هم همراهش آورده بود، عرضشان بی‌نهایت کم است و بنابراین به جهت استفاده برای طبخ کباب ایرانی، منظورم همان کوبیده کذایی است، پشیزی نمی‌ارزند، چون اساسا تحمل وزن آن حجمی از گوشت که برای یک سیخ کباب کوبیده معمولی لازم است، در توان‌شان نمی‌گنجد..

بنده خدا، اولِگ که این همه آموزش دید، جزوه نوشت و از بَر کرد....دلم برایش سوخت، موقع رفتن اشک را می‌شد در چشمانش به وضوح دید....اشک‌هایی نَه از فرط ناراحتی که به جهت رنده کندن پیازهای قرمز اینجا...

اما پایان داستان، آن‌گونه که بچه‌ها برایم تعریف کردند، این شد که صبح روز بعد گوشت‌ها درون فویل آلومینیومی روی آتش رفت و شُد تقلیدی به غایت ناموزون از کباب خوشمزه ایرانی... این شد که هر سه، یا شاید بهتر است بگویم آن سه نفر، مقرر کرده‌ایم هرکسی سیخ کباب به سبک ایرانی یافت، بدون شنیدن "بله" وکیل است برای عقد (ببخشید خریدِ) آن بدون اجازه بزرگترهای فامیل....

شوخی که نداریم! هرچه را بشود فراموش کرد، کباب ایرانی را آیا می‌شود؟؟..

+ سهیل همتی ; ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()