تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

بیست سال پیش....

بیست سال پیش....

هرچقدر بدی داشته باشد این شبکه‌های مجازی اجتماعی که به خاطر هرکدام از آن دلایل جداگانه عهد کرده بودم هرگز به سراغشان نروم دوباره ( و البته وفاداری به عهد را در این مورد نیز ندانستم، شکستمش، یکی از شبکه‌ها را برگزیدم و عضوش شدم)، نمی‌توانم حس خوبی را که از یافتن یک دوست قدیمی که سالیانِ مدید است ندیده‌ام‌ش، پنهان کنم...


دوستی قدیمی چند روز پیش شاید از سرِ اتفاق اسمم را جُسته و پیدایم کرده بود...قدیمی به معنای واقعی واژه، آنجا که صحبت نه از چهار سال و پنج سال، که بیست سال پیش است...اسمش را فراموش نکرده بودم هرچند در این سال‌ها و به محض اینکه دیدمش، خاطره، آن دوست تنهایی‌هایم را می‌گویم، فیلم‌‌اش را گذاشت نه فقط به جهت یادآوری آن رفیق عزیز که از سرِ به‌خاطرآوری آن روزهای حالا دیگر خیلی دور....

سلامش همراه بود با جمله‌ای که واژه‌های امروز و امشبم را بنا گذاشت..."نسبت به بیست‌سال پیش هیچ تغییری نکردی، الا اینکه بزرگتر شدی"...در محیط مجازی که واژه به تنهایی مسئول است برای انتقال حس شادی و غم، یاس و امید، غرور و فروتنی و هر آنچه که در دنیای بیرونی‌مان مسئول مربوط به خود را دارد، این جمله باید بگویم حس شادی و امید و غرور را درونم دمید.......چرا، نمی‎دانم...یا نمی‌دانستم... شاید از کهولت سن می‌ترسم، اینکه سنم بالا برود و لابد خواستگاری برایم پیدا نشود! شاید نگران چین و چروک صورت باشم، یا نگران ....هرچه باشد، می‌دانم این حس دیری نپایید....

جمله‌اش اما، این را یادم آورد.....بیست سال پیش....آیا فکرش را می‌کردم؟ آیا می‌دانستم آنجا که پدر از خاطراتش می‌گوید و اینکه بیست، سی، چهل یا حتی پنجاه سال پیش چه دیده و شنیده، روزی نوبت من هم، اگر عمری باقی باشد، خواهد رسید که از بیست‌ سال و شاید سی سال پیش یاد کنم؟ آیا همیشه فکر نکرده‌ام که وقت بسیار است و بلکه بیش از آنچه لازم است، برای انجام‌نداده‌هایم؟

حالا باید اعتراف کنم با تمام وجود حس می‌کنم برای من نیز ممکن است نگاهِ به بیست سال پیش، به زودی به سی‌سال پیش، چهل‌سال پیش و پنجاه سال پیش....و همه اینها، پیش از هر چیز، بازگوکننده این واقعیت‌اند که عمر در گذر است...با سرعتی که هرگاه خواسته‌ام در زمان حسابش کنم، کمیتی قابلِ صرفنظر کردن، به چشمم آمده و هرگاه که بازگشته‌ام به گذشته و زمان گذر از فاصله دو نقطه زندگی‌ام را نگاه کرده‌ام، هراسان مانده‌ام که چگونه چنین سرسام آور سپری می‌شود....

اشتباه است اگر می‌اندیشم گذر زمان و کهولتِ سن، بیست سال پس از این شاید، سوی چشمانم را به مرور کم می‌کند که برعکس، آن موقع خواهم توانست به جای بیست سال، سی سال، بلکه چهل سال و بهتر است به سادگی بگویم بیشتر از آن را ببینم....خوب‌تر و واضح‌تر از قبل... و خدا کند به مرور که قوتِ چشمانم، در این معنا، فزونی می‌یابد، آنقدری موضوع برای شرمندگی نداشته باشم که از خدا بخواهم چشمانم را از من بگیرد....

+ سهیل همتی ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()