تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

دوستِ تنهایی‌هایم...

دوستِ تنهایی‌هایم...

اینجا بیش از هر زمانِ دیگری، این دوست کنارم است....رفاقتمان به امروز و دیروز برنمی‌گردد که سال‌هاست آشناییم با هم...این سه چهار سالِ اخیر اما، بیشتر از پیش و اینجا، دوباره باید بگویم، بیش از همیشه....امشب برگشتم بلکه ببینمش....هیچ‌چیز تغییر نکرده، به سیاق این سال‌ها هرگز نتوانسته‌ام صورتش را ببینم...حتی نمی‌دانم همنوع خودم است یا نه...


دوست تنهایی‌هایم را می‌گویم...اسمش خاطره است... که هرشب، و دقیق اگر بخواهم بگویم هر لحظۀ تنهاییم، یاد من می‌افتد و سری به من می‌زند..نه دری می‌کوبد، نه اجازه‌ای می‌گیرد...بدونِ سلام، احوال‌پرسی‌نکرده فیلمی می‌‌گذارد تا تماشا کنیم و بعد از آن بنشینیم دور یک میز خیالی و نقدش کنیم بی‌وقفه، یا شاید بهتر است بگویم تا من تماشاگر نقدش باشم بی‌وقفه....من که بازیگرِ همیشگی فیلم‌هایش هستم، به‌نظرم انتخاب‌هایش هم با جهت‌گیری قبلی باشد، خیلی وقت‌ها بدون اینکه نظری از من بپرسد، فیلمی را برمی‌گزیند که اشکم را درمی‌آورد....از حق نگذریم، فیلم‌های شاد و گاه مهیج هم در بساطش پیدا می‌شود، اما شاید من، ناخودآگاه، خیلی تماشاگر آن دسته از فیلم‌هایش نیستم....

همیشه هم کارشناسی سخت‌گیر به نام وجدان را دعوت می‌کند که حتی یک مدرک دانشگاهی خشک و خالی هم ندارد، در تمام عمرش هم مطمئنم فقط فیلم‌های مرا دیده است، اما نمی‌دانم با چه اعتماد به نفسی، و البته بدون هیچ تکلفی، می‌نشیند سر میز و تا می‌تواند نقش اول فیلم‌ها را نقد که چه عرض کنم، تخطئه می‌کند گاهی......برنامه‌ دوستِ من، پابرجاست مگر آنکه خواب یا حضور دیگر دوستان از جنس دیگر، این بار هم‌نوع خودم، وادارش کند تا خداحافظی نکرده غیبش بزند...برای آمدن مگر اجازه‌ای گرفته بود که برای رفتن بگیرد؟..می‌رود انگار نه انگار که لحظه‌ای پیش سر و صدایشان گوش فلک، شاید هم فقط گوش من، را کر می‌کرد....

این دوست عجیب، با آمدنش تنهایی‌ام را کم نمی‌کند....این همه شکایت اگر کردم اما، دوستش دارم.....به یقین، بدون دلیل و از سر همیشه بودنش در کنارم، نمی‌خواهم دوستش داشته باشم که این جمله، انگار که همین دیروز و امروز شنیده باشم‌ش، بلافاصله تکانم می‌دهد که می‌گفت دوست داشتن کسی اگر از روی عادت باشد، ارزشی ندارد....پروردگارا....

فکر می‌کنم که چرا باید دوستش داشته باشم؟ پیش از آن، دوست خواندنش شاید به اساس اشتباه باشد، اگر کارکردِ دوست را فقط از تنهایی درآمدن و به جمع پیوستن بدانم....اما اگر بخواهم معنای دوست را آن‌گونه در نظر بگیرم که در کلاس و مدرسه و کتاب یادم داده‌اند و باید بگویم در این معنا فکر نمی‌کنم من دوستِ کسی بوده باشم، معنایی که دوست را آینه انسان می‌داند نه فقط همراه، آن‌وقت می‌بینم که خاطره را دوست دارم..روایت‌هایش برای شکستن بغضم نیست، سعی می‌کند آینه‌ام باشد... قصه‌گویی‌هایش به جهت غمگین‌کردنم نیست، می‌کوشد از گذشته و اشتباهاتم درسی بگیرم....دعوتش از کارشناس، حالا باید بگویم، با هدف شمردن خطاهایم نیست، دغدغه‌اش نلغزیدنِ دوباره من است....این است دلیل دوست‌داشتنش بدون شک...

هر انسانی لابد باید چنین دوستی داشته باشد.....در کنار فراوان دوستانِ همنوعم، خاطره نیز دوستی است که به‌خاطر داشتنش باید پروردگار را سپاسگزار باشم...

+ سهیل همتی ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()