تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

راز و نیاز با پروردگار....

راز و نیاز با پروردگار....

ساعتی چند بیشتر نمانده تا پایان آنچه که سیصد و شصت و شش روز پیش، سال نو نامیده بودم‌ش و آرزو کردم بهترین‌ها را برای خود، خانواده و دوستانم و صدالبته آنقدری بزرگ‌منش و بلنداندیشه نبودم که آرزویم شامل حال تمامی انسان‌های این کره خاکی شود...یادم نرفته هنوز:


خواستم از او کمکم کند قدری خاکستری‌ام را کم کنم امسال، بلکه نَه پیش چشم دیگران، دست‌کم درون خودم قدری احساس آسودگی کنم....خواستم از او، تا دلم را لبریز از محبت کند و خِسَت خرج کردنش را، نه فقط برای دیگران که حتی برای خود واقعی‌ام، از من بگیرد....

خواستم از او یاری‌ام کند اصراری بر تکرار اشتباهات پیشین، نه در حق خود، نه در حق دیگران که این آخری را حتی گاهی معادل ظلم باید شمردش، نداشته باشم....خواستم از او پرده‌ای بکشد، نه فقط بر گناهان کوچک و بزرگم که بر کدورتی که شاید از برخی بر دل نقش‌ کرده‌ام... تا با ندیدن‌شان از اولی امید دوباره گیرم و از دومی عشق.....

خواستم از او مددم کند شایستگیِ حفظ داشته‌هایم را، نه حتی در حد بایسته که دست‌کم در کمترین اندازه‌اش، کسب کنم و نگاهش دارم.....خواستم از او غرورم را، نه به آن اندازه که با توانِ اندکم همخوانی داشته باشد که تنها سرِسوزنی، کم کند بلکه شَرم کنم از برتر دانستنِ خود در قیاس با هم‌نوعانی که بدون ادعا برتر از من‌اند و ارزشمند‌تر...

خواستم از او دلگرمم کند شجاعت گریستن را، نه در وقت شکست، که در هنگامه فوران احساسات پاک و صادقانه، اگر لایق این دست احساسات باشم، کسب کنم...خواستم از او نعمت خندیدن و شاد زیستن را، نه به معنای سرخوشی در حال بی‌‌خبریِ از عزیزان و دوستانم، که به یاد آنها و در کنار آنها، به من ببخشد...

خواستم همه اینها را باهم...همه را...تنها خودم و خودت به‌حق می‌دانیم کدام‌شان فریاد قلب بود، کدام‌شان نجوای واژگان بر زبان....کدام‌شان از سَر نیاز بود، کدام‌شان از سَر خودنمایی...

حال که سالی گذشته، دور از موطنم، دور از عزیزانم، دور از محل تولد خاطراتم دوباره یاد راز و نیاز با تو افتاده‌ام که مکان و زمان، ناتوانند از گسستِ پیوندِ ناپیدا اما محکمِ تو با آدمی....این‌بار با همه توانم، می‌کوشم قلبم به سخن آید و خواسته‌هایم را بازگو کند:

پایداری و سلامتی، شادی و کامیابی، امید و عشق برای همه عزیزانم و دوستانم در سی‌صد و شصت و پنج روز دیگری از زندگی‌ام که از این به بعد، باید آن را سال نو خطابش کنم...

به امید تو ای یگانه پروردگار مهربانم...

+ سهیل همتی ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()