تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

سرنوشت...

سرنوشت...

من می‌خواهم گریبان سرنوشت را بگیرم، او نمی‌تواند مرا در برابر زندگی خم کند...

می‌بینی عمق این جمله را؟..یادم نیست از چه کسی بود...اما می‌توانم تجسم کنم با چه انسانی می‌توانستم طرف باشم...این آدم، قطعا نمی‌توانسته انسانی باشد با زندگی آرام و بدون دغدغه...زندگی در وسط دریا، آنجا که هرگز موجی بلند نمی‌شود و سکوت هول‌انگیز، عجین لحظه‌های آن است...زندگی در غار، آنجا که تفاوتی نمی‌کند بیرونش شب باشد یا روز....نه..می‌خواهم بگویم به وضوح، او بایستی موضوعی بیش از حد نگران‌کننده‌، شاید از جنس نقص جسمی یا حتی روحی، در زندگی‌اش ‌داشته و در عین حال در معرض مُسَکن همه‌گیر زندگی بسیاری از ماها بوده....نه، فکرت را به سمت استامینوفن یا حتی داروهای آرام‌بخش منحرف نکن...منظورم سرنوشت است، همان کلمه جادویی، همان شمشیر دولبه!!


جای دوری نرویم...هریک از ما چندبار تاکنون شنیده‌ایم، سرنوشتِ (یا همزاد همیشه همراهش،، تقدیرِ) کسی چنین بوده یا چنان...شکی نیست که شاید مرهم خوبی باشد برای گذر از یک موقعیت بحرانی، فقط یک لحظه...اما آنجا که عادت کنی به استفاده مرتب از آن و آنجا که دلخوش باشی به اینکه، هرچه پیش آید، دارویِ آن را از پیش در جیب آماده نگه‌ داشته‌ای...باید حقیقت تلخی را بدانی آنگاه...اینکه در یک معنی باید معتادت شمرد متاسفانه....بی‌آنکه علائم معمولش را نشان دهی...از یک سو، تشخیص این بیماری بی‌نهایت سخت است.... قبل از آن، واکسن هم فکر نمی‌کنم داشته باشد، اما شاید بتوان گفت دسته‌ای از آدمیان با فرهنگ خاص خودشان، شاید مصون‌تر از دسته‌ای دیگر باشند، دسته‌ای که بعید می‌دانم ما، یا دست کم من، در زمره آنان باشیم....از دیگر سو، طبیب این درد هم در کوچه و خیابان نیست که به مطبش بروی و کمک طلب کنی، دست کم به گمان من...

سیاه‌نمایی کرده‌ام، اینطور نیست؟!...بله، با شما موافقم..حق دارید...این هم مثل هر موضوع و مشکل دیگری است که پروردگار مهربان تدبیری برایش اندیشیده و شناخت این آخری، تلاش من، تو یا نفر سومی را می‌طلبد....اگرچه تشخیص این بیماری شاید سخت باشد، به‌خصوص اگر روزمرگی‌ها احاطه‌ات کرده و مجال نفس کشیدن را از تو گرفته باشند، اما این مرحله را که بگذرانی، دیگر طبیب، بیمار است و بیمار طبیب!... برای یافتن دارویش هم لزومی ندارد به داروخانه بروی یا حتی بدتر، خدا نصیب نکند، خیابان ناصرخسرو را پُرسان پُرسان گز کنی!! روح تو، پادتن میکروب این بیماری را می‌سازد بدون هیچ داروی خارجی، منتها به خواست و اراده تو...نه خودکار و ناغافل...

گرفتن گریبان، یا معادل عامیانه‌اش یقه‌کشی، راهکاری است که هر انسان اهلِ اندیشه و تعامل از آن می‌گریزد...اما همیشه هم این‌طور نیست...این یکی دست کم، این‌گونه نیست و بلکه شاید این تنها یقه‌کشی باشد که هیچ کس بابت آن تو را سرزنش نمی‌کند! پس خیالت راحت....یقه‌اش را بگیر و بدون ترس از عاقبت عمل خود، می‌خواهم بگویم کتکش بزن تا جایی که می‌توانی.. خوب که خدمتش رسیدی، یک نفس عمیق بکش...با صدای بلند فریاد بزن از این لحظه تو را، سرنوشت را می‌گویم، آن‌گونه که خود دوست دارم، تغییر می‌دهم....

حال که نگاه کردم، دیدم جمله از بتهوون بود...او که انسان بود و من هم...او که فرصت زندگی یافت و من نیز....او که رخت بربست و من چونان بقیه، ناگزیر....روحش قرین آرامش باد!

 

+ سهیل همتی ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()