تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

ارتباط...

ارتباط...

اینجا آنقدر شرمنده محبت شما دوستان گرامی هستم که حد ندارد،، واقعا تنهایی حس نمی‌کنم، دلیلش هم تنها در کنار احسان و بهنام بودن نمی‌تواند باشد...همین‌که پیامی از شما دوستان و عزیزانم در ایران می‌گیرم، دلخوشی است که فقط باید جای من باشید تا خوب حسش کنید!


یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های من اینجا، زبان انگلیسی است،، ممکن است با کلی تلاش و زور بفهمم استاد سر کلاس چه می‌گوید...آن هم از صدقه سر حافظه نه‌چندان قابل اطمینانی است که دو سه خط از آنچه را که در دانشگاه یادم داده‌اند، هنوز به خاطرم می‌آورد و همین می‌شود کمک که لااقل بفهمم استاد منظورش چیست!

اگر می‌شد صبح‌ها اینجا باشی و تا کلاست تمام شد، برگردی به ایران، که لابد اگر بگویم هنوز 20 روز نگذشته حسابی خاطرات آنجا، شبها دوره‌ام می‌کنند، می‌خندید یا بعضی‌ها هم ممکن است از درجه بچه‌بازی من حالتان بهم بخورد!! کجا بودم؟ آه، اینکه اگر می‌شد صبح‌ها اینجا باشی و بعد از کلاس برگردی به ایران، جایی که زبانشان را می‌فهمیدی، باز هم قابل تحمل بود، اما مشکل آنجایی بزرگ‌تر و خودنماتر می‌شود که مثلا رفتی فروشگاه و می‌خواهی از ساده‌ترین موضوعات زندگی حرف بزنی، سلامی بگویی، گو اینکه اینجا سلام کردن فقط به احسان و بهنام معنی دوست‌داشتنی خودمان را دارد، دنبال کالای خاصی بگردی، پول بدهی و یا اصلا موقع رفتن، خداحافظی کنی و شب‌بخیری بگویی!!

گفتم شب‌بخیر، یادم آمد همین پریشب با احسان و بهنام رفتیم والمارت، انگار همین دیروز بود که سر کلاس زنجیره تامین، استاد از فروشگاه‌های والمارت می‌گفت و ما هم که پایمان از تهران بیرون نرفته بود، با خودمان می‌گفتیم "اَآَآَآَآَآَه والمارت، یعنی میشه ما هم بریم والمارت؟!" دوباره رشته کلام خارج شد از دستم...این‌طور نوشتن هم مصیبتی داره‌ها!

القصه، موقع ورود به والمارت به خانمی که دم در مشغول بازرسی کالاهای مرجوعی بود گفتم گودنایت، چطور تو ایران همدیگه رو می‌بینیم، می‌گیم شبت به‌خیر، تازه من بهش نگفتم گود یور نایت!!!...بنده خدا هم در پاسخ گفت هی، ها آر یو دوینگ!!!...ما هم گفتیم گود! یا شاید تنک‌یو.... یه‌کم که گذشت دیدم احسان داره آروم بهم می‌گه "عمو! گودنایت موقع خداحافظی می‌گن اینجا!!" حالا شما تصور کنید من جلوی در ورودی به اولین نفر گفتم این حرف رو....راستش خیلی پیش خودم بور شدم!!!

راستی "چُرمنگ" یادتونه تو برره هزار تا معنی داشت؟! اینجا عمو هم تو این مایه‌هاست، یعنی فکر کنم این عمویی که احسان این‌بار به من گفت معنی پشت کوهی می‌داد!!!

اینم از این...عرض کنم که نگید عکس کو!! فردا می‌رم دانشگاه، اونوقت سعی می‌کنم یه چندتایی بگیرم بذارم...فقط خواهشا اینقدر درخواست تمساح ندید، علاوه بر خطر جانی، می‌ترسم گشت ارشاد فلوریدا منو بگیره، اونوقت کی براتون اینجا اراجیف، ببخشید سفرنامه به قول محسن تقوی عزیزم، بنویسه؟!

راستی فریده‌خانم پارساپور، امتحانا که شروع نشده، ولی وضع من خرابتر از این حرفاست، امروز و فردا باید زنگ بزنم روش حل تمرینای بازارا رو ازت بپرسم!! دانشگاهمون هم ضمنا از دانشگاه خیلی‌ها، توجه کنید خیلی‌ها، بله منظورم شما هستید خیلی‌ها، قشنگ‌تره...یاد دانشگاه ایرانم اما همچنان به خوبی و خوشی....

این بر و بچه‌ها که پیام گذاشته بود، کی بود راستی؟!؟!

+ سهیل همتی ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()