تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

دوباره دانشجو شدن...

دوباره دانشجو شدن...

شوخی شوخی یک هفته گذشت...باز هم گذر عمر... این هفته فقط به آشنا شدن، آن هم از نوع مقدماتی و اولیه‌اش با جاهای مختلف دانشگاه گذشت...البته بگذریم که هاج و واج ماندن من هم در برخورد با آدمهای مختلف، راست‌تر اگر بخواهم بگویم در برخورد با بعضی آدمهای مختلف، راست‌ترین اگر بخواهم بگویم در برخورد با حواهای مختلف، دیدنی بود...یعنی خودم که فکر می‌کنم حقیقتا قیافه متعجب من دیدنی بود...برای عمو احسان و عمو بهنام که حتما اینطور بوده! راستی اشتباه نکنید، این دوتا عموهای من نیستند، سنشون هم از من حتی کمتره! اما خب اینجا سیستم عمواینا خیلی متداوله!

 


خودمانیم، اینجا هم خیلی خبری نیست!! شاید به بی‌در و پیکری سیستم‌های خودمان نباشد، اما بهشت برین هم نیست....مثالش اینکه من یک هفته است منتظر یک میز خشک و خالی‌ام که بدهند لااقل اسمم را رویش بنویسم، اما دریغ....تازه آخر هفته، یه حاج خانمی از دانشکده صدایم کرده و چهار و پنج فرم دستم داده که پر کنم و برگردانم، بلکه پولی دستم را بگیرد و اینقدر چتربازی درنیاورم! (یاد پارس ایراتل و نهارهایش بخیر!)...

خداوکیلی خجالت کشیدم اینو گفتم...روز اول که رسیدیم، دانشجوهای اینترنشنال رو به قول خودشون دور هم جمع کردند، کلی صحبت و از این در و اون در گفتند و اینکه اینجا دلتنگی طبیعیه، ما براتون برنامه می‌ذاریم، سخته ولی کنار میاید، ممکنه حس افسردگی پیدا کنید اولش، بیاید مشاوره بگیرین و از این حرفا، حتی بعدش به من گفتند دوتا مسجد اینجا هست که جمعه‌ها نماز ظهر رو هم به جماعت برگزار می‌کنن و شما اگه دوست داری بیا...حالا تصور کن قرار بود بیان تو شریف از آمریکا دانشجو بگیرن، طرف روز اول می‌دید تو دانشگاه رو پرچمشون با احترام قدم می‌زنیم!! (یا حداقل قدم می‌زدیم!!)

دیگر اینکه اینجا پر از چینی است، یا آنطور که عمو بهنام اصرار دارد یادم بدهد، ملامینی...می‌گوید این ناقلاها می‌فهمند وقتی می‌گویی چینی!..مثلا توی اتاق (احتمالا) محل استقرار من، یک چینی، ببخشید ملامینی، هست که روز اول که من رو دیده بود، می‌گفت یو آر فِرام ایسرئیل؟! آخه بگو به قول عمو بهنام کله عفریت (بنده خدا مثل خودم کچله، البته از حق نگذریم خیلی خیلی بیشتر از من!)  تو که از دره دهات ملامین اومدی، اخه رژیم ایسرئیل می‌دونی کجاست؟! اصلا آدماش رو دیدی که فکر کردی من شبیه به اونام!!؟؟خجالت نکشیدی منو شبیه به اونا فرض کردی؟!؟

سرگرمی جالبی است اصولا! اینکه فارسی حرف بزنی، هرچی دلت می‌خواهد با صدای بلند به آدمی که الان پشت سر تو ایستاده بگویی و ته دلت یک ذره هم آب از آب تکان نخورد که ای بابا، نکند بفهمد...شوخی کردم! جنس هیچ‌کدام از ما سه نفر اینطوری نیست که با مسخره‌کردن بقیه خوش باشیم، فکر کنم عمو بهنام و عمو احسان فقط سعی دارند، و البته لطف و محبت، منو یه جوری کمک کنند با محیط وفق پیدا کنم!! چه ربطی داشت؟

اینم علی‌الحساب عکسایی از شب اول تشریف‌فرمایی‌ام به کشور استکبار تا حضور پیروزمندانه‌ام در صحن دانشگاه!!

.

.

1. اولین ساعات حضور در آمریکا، فلوریدا، اورلاندو....در کنار ساسان و کوروش..لازمه بگم من اون سمت راستیه هستم؟!؟!؟ قیافه‌ام رو که یادتون نرفته؟!

 

2. آپارتمان 64 در نهصد و نود و نه ساوت وست، خیابان شانزدهم گینزویل، فلوریدا...محل اقامت من و عمو احسان...اولدزموبیل عمو احسان یا همون ماشین مشدی ممدلی هم که بر تارک تصویر می‌درخشه!!

 

3. عمو احسان در حال صدا زدن من که بابا مدرسه‌ام دیر شد، بیا!!

 

4. تکبیر، این هم دانشگاه معظم! البته واقعا در و پیکر معنی نداره برای این دانشگاه

 

 

6. و حالا حسن ختام برنامه (مخلصیم سینای عزیزم، 5 ماچ از خان‌داداش به سمت شما)، دانشکده مهندسی گلاب (ببخشید، مهندسی صنایع یا با کلاس‌ترش، مهندسی صنایع و سیستم‌ باهم)

 

آها، یادم رفت، اینم عمو آئین (فلسطین)، عمو احسان (احتمالا آمریکا) و سهیل (فرام ایسرئیل)...واقعیت اینه که عمو آئین رفت کارآموزی تا آخر تابستون و من اتاقش رو به همراه میز و تختش اشغال کردم...حالا می‌فهمم منظور اون ملامینیه چی بوده موقع حدس زدن ملیت من!!

 

تا بعد....

امین جان نهایت سعیم رو می‌کنم عکس از تمساح‌های خیلی خیلی خطرناک موردنظر شما اینجا بذارم، اگه نخورنم!

+ سهیل همتی ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()