تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

تنها دویدن...

تنها دویدن...

اکنون اینجایم...کیلومترها دورتر از خاکی که جسمم آنجا گرم و مطمئن قدم بر می‌دارد...روزی هشت ساعت عقب‌تر از آنجا که مردمانی هم‌زبان با من دارد....اینجا تجربه جدید است و آنجا یاد و خاطره...اینجا، تلاشی است برای کسب آن چیزهایی که نداشتنشان پایم را در این راه کشانده است، آنجا، خدا خدا گفتنی است برای محافظت و نگهداری همه آن چیزهایی که به داشتنشان مغرورم....اینجا آمریکا است و آنجا ایران....

دوستتان دارم همه عزیزانم....به شما می‌نویسم از این پس، از خودم، از حال و روزم، از افکارم، از روزهایی که سپری‌شان می‌کنم به این امید که این تجربه چهار ساله را با موفقیت سپری کنم و زود....زودِ زود...بازگردم پیشتان و سلامت و شاد ببینم همگی‌تان را که دلیل زنده‌ماندن و تلاش کردنم هستید....می‌نویسم اسمتان را، تنها به این امید که امشب و این ساعت یادتان کرده باشم یک به یک و به خود بگویم چقدر دوستتان دارم و چقدر برایم عزیزید...به این امید که تنها تاکیدی باشد بر اینکه اینجا محل فراموشی نیست، هرگز نمی‌گذارم باشد...

به تو ای پدر عزیزم، به تو ای تجسم اراده در من، می‌بوسم دستت را... به تو ای فیروزه عزیزم، به تو ای معنی مادر به رحمت خدا رفته‌ام، می‌بوسم دستت را... به تو ای سحر عزیزم، به تو ای گل زندگیِ داداش، چشم‌هایت را می‌بوسم... به تو ای سینای عزیزم، به تو ای عزیز و امانت زندگی داداش، گونه‌هایت را می‌بوسم...

به شما آقاجان و عزیزی جان،به شما یادگارهای همیشه دوست‌داشتنی مادرم...به تو آبا جان، به تو مظهر مهربانی و محبت.... به شما مادر جان و مادربزرگ، به شما معانی خلوص و سادگی...به همگی شما نشانه‌های محبت بدون پایان...

به شما دایی پرویز بزرگوارم و الهه خانم، کامیار و کیانا، به شما عمو هوشنگ، اعظم، هانیه، سمانه مهربان و مجید عزیزم....به شما دایی حمید همیشه عزیزم، کاترین و کیمیای عزیز، به شما خاله فرانک عزیزم، دکتر محسن، فرناز و مهرناز عزیز، به شما خاله فلور دوست‌داشتنی‌ام، مرتضی و روژین عزیز...و به تو دایی حامد مهربان و خردمندم، مریم و کسری عزیزم..

به شما علی، مهناز و محمدرضا و مهراد عزیزم، به شما مجید و سیما و روژین عزیزم که به پشتوانه‌تان دلم قرص است...

به عمه بهجت و عمو سیاوش، به عمو کیومرث، پری خانم و احسان، به عمه فرشته، عمو جواد، هنگامه و نگین عزیز، به عمو علی، شهپر و حمید عزیزم، به عمه مستوره، جمشید، شیما و مریم عزیز، به عمه آزیتای مهربانم، فرهاد، علیرضا و آیدای عزیز، به عمه مینو، محمد، سروش و آرش عزیز... و به تو عمو رضای عزیز و مهربانم، سونیای مهربانم، امیرحسین و محمد امین عزیزم...

به پسر عمه عزیزم مهدی و به فاطمه که نام این وبلاگ را از آنها دارم....ارج می‌گذارم محبت‌هایتان را با تمام وجود...

به ایرج ممقانی، علیرضا همتی، محمد مهرافروز و علی مروج که مدیون‌ بزرگی‌شان هستم...

به دکتر هاشم محلوجی، دکتر کوروش عشقی، دکتر محمدرضا اکبری و دکتر شهرام شادرخ و همه استادانم که دانش هرچند به غایت اندکم را از آنها دارم...ستایش می‌کنم لطف و یاری‌شان را...

به مجتبی و مصطفی سلیمانی، نادر جعفری، مهدی حسینی و بیژن ساعدپناه...برادران بی غل و غش من که مرهون محبت‌های بی‌دریغ‌شان ام...

به حامد صالحی، عباس کوهساری و سمانه خانم، حامد شجاعی، آیدین رضوی، محسن تقوی، مرتضی نیکنام، هادی سروش، امین محسنی، داوود وجودی، علی تسلیمی، علی فتحی، میثم فرجی، شهروز مردانه، امیر دشتی، علی میران، بهداد مومنی، بابک امین نژاد و روح‌ا... سبحانی کیا، شما دوستان عزیزم....

به شما فریده پارساپور، صبا عوائدی، سعیده روغنی، ساناز فکور، روزا مهرابی، معصومه نوفرستی و مریم مقیسه...شما دوستان مهربانم

به فریده حیدری، هم‌دانشگاهی خردمند و مهربانم...

به محسن(چ)، ابوالفضل (آ) و اکبر (س)... نمی‌دانم چگونه باید جوابگوی محبت شما عزیزان باشم...دلم به لطف شما گرم بود هنگامی که قدم در این راه گذاشتم...امیدوارم بتوانم ذره‌ای جبران کنم محبت‌هایتان را...

.

.

.

چقدر دلتنگی‌ام کم شده اکنون، گویی که پیش شمایم...پیش همگی شما...مواظب خود باشید، شاد، سرحال و امیدوار....روزها را می‌شمارم تا دوباره تک تک شما را ببینم..

به امید تو ای پروردگار مهربانم...

 

 

+ سهیل همتی ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()