تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

به کجا می‌روم....؟

به کجا می‌روم....؟

صدای تق تق ضربه‌های ریز به شیشه رشته افکارم را گسست...چشم‌هایم، بانویی میانسال را نشانم دادند که التماس خرید یک بسته دستمال ورد زبانش بود..."بچه مدرسه‌ای دارم..به خاطر خدا از من خرید کنید"....چشمانش بی‌روح بود، خسته بود، شاید هم گریان...اما صاف بود... از آن دست چشم‌هایی که وقت صحبت، راز آدمی را فاش می‌کنند...یاد آن داستان مشهور ویکتور هوگو افتادم و اینکه آنکه بدبختی یک مرد را دیده است، هیچ ندیده، باید بدبختی یک زن را ببیند...

سرم را به زیر انداختم...اما مصرانه ایستاد و گفت و  تمنا نمود....چاره‌ای نبود... یک بسته خریدم...بنده خدا، حالا دعا کردن به جانم ورد زبانش شده بود... وقتی از من دور شد، آن قدر که توان چشم‌هایم بود تعقیبش کردم...ندیدم کس دیگری را که خریدی از آن بانوی فروشنده کند... بی آنکه دست خودم باشد، با فرض اینکه این بانو نیز مثل بسیاری دیگر سوء استفاده از احساسات آدم‌ها را منبع درآمد خود ساخته، به خود گفتم "اشکال نداره، ثوابی بود".... ...خدایا بخاطر این سقوط ببخشایم!

حال که ساعتی و روزی گذشته، هنوز پرم از پشیمانی...نمی‌دانم از چه رو اینگونه غرور را چسبیده‌ام دو دستی و رهایش نمی‌کنم... غیر از این است که احساس بزرگی و نخوت کرده‌ام از کمک به انسانی که لابد به جبر شرایط و خارج از اختیار مجبور به شکستن خود و التماس کردن به این و آن شده است؟؟ این و آنی مثل من که معلوم نیست به کدام داشته و اندوخته خود این چنین غره‌ایم که از کمک و بلکه ترحم به انسان‌های دیگر شادیم و مفتخر....

مستوجب شرم هستم، خود خوب می‌دانم...آنقدر غرق مسائل روزمره شده‌ام که انگار هویتم را آنهاست که شکل داده‌اند...اسم و رسم‌ها پوشانده‌اند خود واقعی‌ام را و جرات کنار زدن آنها را ندارم لابد از ترس اینکه بدون آنها یک سهیل ساده خواهم بود...این آنی نیست که باید جستجویش کنم...این‌گونه که پیش می‌روم جز دوری از خود واقعی‌ام نصیبی نخواهم برد....نمی‌دانم سو سوی پرتو نوری که تازه صحبتش بود، کجاست؟

+ سهیل همتی ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()