تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

آسمان سپید رنگ شب...

آسمان سپید رنگ شب...

آسمان شب را به ندرت به این رنگ می‌بینم، شاید نتوانم واقعا اسمش را سپید (یا سفید، نمی‌دانم کدامش درست‌ است) بگذارم، گوشه‌ای از رنگ قرمز را هم در خود دارد،، اما به هر حال رنگ سپیدش غالب است، سپیدی کمرنگ از جنس شب...نه سپید درخشان، آن‌گونه که ابرهای پس از بارانِ تر و تازه صبحگاهی خودنمایی می‌کنند... سپیدی به رنگ کبود... نمی‌دانم بالاخره درست ترسیم کردم آنچه را که می‌خواهم بگویم یا نه؟

این آسمانِ شب مملو از ابرهای سفید کبود....این هم از آن دست پیشکشی‌های پروردگار است که معطل مانده‌ام با خود که چه احساسی زنده می‌کند درونم... اگر موقعی باشد که شادی و سرخوشی حس غالبم باشد و به قول آن نویسنده مرحوم - که داستان جالبش در مورد عینک در کتاب‌ درسی دوره دبیرستان، هنوز در خاطرم مانده است - از تَرک دیوار هم خنده‌ام بگیرد، با لذت نظاره‌اش می‌کنم، اگرچه از پشت پنجره‌ و در یک اتاق تاریک.... و وای از روز و ساعتی که حسی از جنس غم پُرم کرده باشد... پنجره همان است، اتاق تاریک و آسمان سپید رنگ نیز همان...من نیز ظاهرم همچنان سهیل است، اما نمی‌دانم من منتظر آسمانم یا آسمان منتظر من برای دیدن اشک آن دیگری...

نوید باران می‌دهد این سپیدی،، اکنون که نوشتنم گرفته، دوست دارم زودتر ختمش کنم.. می‌دانم که بیش از ساعتی تا خانه، راه خواهم پیمود.. شلوغی، سر و صدا، انسان‌هایی که از سر خستگی یا به هر دلیل، تحمل گوشه‌ای از ترافیک و ازدحام را هم  ندارند، هیچ‌یک، واقعا هیچ‌یک، دست‌کم امشب مساله‌ام نیست...

ای کاش می‌شد تمام مسیر را، سر به هوا، پیاده راه بروم....گویی امشب پروردگار نزدیک‌تر است!

+ سهیل همتی ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()