تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

یک نفس عمیق در یک روز پاییزی...

یک نفس عمیق در یک روز پاییزی...

پاییز امروز خودش را نشانم داد....خش خش برگ‌های فروافتاده، چشمک‌زدن‌های کم رمق رنگ‌های سبز باقیمانده لابلای شاخه‌های درختانِ حالا دیگر طلایی و نارنجی‌شده، کم‌رنگ‌شدن خورشید همیشه امیدبخش،، همه و همه شاید کافی نبود برای اینکه گوشه چشمی هم به این مهمان جدید بیندازم،، آن هم بعد از گذشت یک ماه و چند روز... نمی‌دانم کجایم این روزها،، چگونه این همه حواس‌پرت شده‌ام...

چه لذتی داشت قدم زدن در صبح امروز پاییزی،، فروبردن نفسی عمیق در خنکای گرگ و میش بامدادی،، جاخوش کردن دست‌ها درون جیب در جستجوی یک ذره گرما،، دل دل کردن اشک‌ها درون چشم‌هایم برای یافتن روزنی به بیرون.....این سرگرمی صبح امروز من بود! چقدر ساده و دوست‌داشتنی بود حال که به یادش می‌آورم...در طول عمرم، چند صبح پاییزی را این‌گونه از دست داده‌ام؟ در عدد و حساب نمی‌گنجد، اما باکی نیست، نباید باشد از گدشته‌ای که دیگر برای بازگرداندنش کاری از من ساخته نیست....

به خود گفتم یک نفس عمیق بکش، این یک آغاز جدید است،، از آنها که هر از چندگاهی اگر نگذاری به زندگیت سرک بکشند، معنیش آن است که در کهنگیِ تکرار اسیر شده‌ای... و وای به حالت اگر ندانسته خو کرده باشی به آن....

+ سهیل همتی ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()