تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

دکمه بازگشت...

دکمه بازگشت...

زندگی دکمه بازگشت ندارد...یادم هست موقعی که این جمله را شنیدم، تحت تاثیر ظاهر رنگ‌های تبلیغ نبودم، محو ویژگی‌های فنی کالای تبلیغ‌شده هم نبودم...جادوی معنای جمله پُرم کرده بود! هنوز هم این جمله حس عجیبی می‌دواند درونم.... هنوز هم نمی‌دانم شیرین است یا تلخ...هنوز هم اشکی را که سنگینی‌اش چشم‌هایم را به پلک زدنِ مرتب وا می‌دارد، نمی‌دانم نشان شادی قلمدادش کنم یا غم...

از یک سو، دلتنگی است...تمامی روزهایی که گذرانده‌ام، چه خوب و چه بد، هر چه باشند، دیگر تکرار نخواهند شد...این به خودی خود، یعنی گذر عمر...یکبار در موردش نوشته‌ام.. اما اگر هزاران بار هم به خودم گوشزدش کنم، هنوز چه بسیار وقت‌هایی که بیهوده هدرشان می‌دهم و  چه فراوان فرصت‌هایی که از خود دریغشان می‌کنم...خنده‌ام می‌آید از خودم، به یاد می‌آورم روزهایی را که افسوس زمان‌های ازدست رفته‌ام آزارم می‌داد، بدون آنکه چشمانم را بگشایم که حال نیز به سرعت در گذر است...

از دیگر سو، هیجان است، هیجانِ ندیده‌هایی که چشم‌انتظار تو اند....هیجان نشنیده‌هایی که با صدای قدمشان در گوش‌هایت نجوا می‌کنند....هیجان نخوانده‌هایی که منتظر جریان واژه‌های بلند تو اند....همه آنها،، اگر تجربه‌شان نکنی، از کفت رفته‌اند... این به تکاپو وامی‌داردم...به ایجاد انگیزه، به تلاش، به امید، به عشق.... به همه‌ اینها با هم،، یعنی زندگی کردن... همان که گاهی یادمان می‌رود ارزشمندترین اندوخته‌مان در این دنیا خواهد بود، می‌خواهد دنیای دیگری در کار باشد، یا نباشد!

این زندگی من است، گاه روی پله دلتنگی ایستاده‌ام، گاه روی پله هیجان... امروزِ روز، روی اولی ایستاده‌ام و می‌کوشم توان پریدن به پله دیگر را در خود زنده کنم...خوب می‌دانم باید دستم را دراز کنم تا او، پروردگارم را می‌گویم، دستم را بگیرد...خوب می‌دانم اگر حس نمی‌کنم دست مهربانش را، خود دستم را پس کشیده‌ام... پروردگار مهربان من، کمکم کن دستان بی‌رمقم را به سویت بالا بیاورم.....

+ سهیل همتی ; ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()