تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

شب و نم نم بارون...

شب و نم نم بارون....

شب به خودی خود زیباست، نیازی به آرایش ندارد... اما زیبایی حد و حصری ندارد، مرز نمی‌شناسد...  چطور انسانی که چیزی از زیبایی کم ندارد، هنوز دلبسته آراستن خود است؟؟ دنیای دور  و بر نیز چه از من و تو کم دارد مگر؟؟ این همه را گفتم که توجیهی بیابم که چرا شب با این همه زیبایی، اگر باران را با خود همراه داشته باشد، دیگر گلِ به سبزه آراسته‌شده باید دانستش.....خنده‌دار است!! این دیگر توجیه می‌خواست؟؟ شب زیباست، شب بارانی زیباتر.... اثبات نمی‌خواهد

این را باید دیشب می‌نوشتم،آنگاه که فرصتی دست داد تا نزدیک نیمه‌شب بیرون از چهاردیوار اتاق به سر برم....آن موقع که نم نمکِ اشک آسمان، تهران را زیباتر کرده بود و من که این روزها همچنان بین زمین و آسمان مانده‌ام همراهی‌اش می‌کردم....آنگاه که ترانه زیبای ابی بینهایت می‌چسبید:

کی اشکاتو پاک می‌کنه شبا که غصه داری.... دست رو موهات کی می‌کشه وقتی منو نداری...شونه کی مرهم هق هقت می‌شه دوباره..... از کی بهونه می‌گیری شبای بی‌ستاره.....

باید ختم کنم همینجا نوشتن را... دوباره شانس رو کرده به من... اتاق را باید به شوق دیدن بیرون ترک کنم.... می‌بینی؟؟! می‌شنوم کسی می‌گوید باور کن برای شاد بودن و لذت بردن از زندگی، هیچ چیز اضافه‌ای لازم نیست...برای فهمیدن موضوع به این سادگی، هنوز هم دیر نیست...هنر لذت بردن از زندگی، پیشکشی تو بوده از ابتدا! قدرش را اگر تاکنون ندانسته‌ای، همین دم می‌تواند نقطه آغاز آن باشد.... این نجوای کسی نیست جز او...می‌دانم!

+ سهیل همتی ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()