تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

داستان شانه‌های چپ و راست...

داستان شانه‌های چپ و راست...

همین‌قدر یادم مانده که از پشت پنجره، دور شدن پیکان آبی‌رنگ را دیدم...هفده‌سالگی سن کمی‌ست، ولی از قرار وقتش بود: وقت دیدن زودتر از هنگام واقعه‌ تلخی که قرار بود یکی از شانه‌هایم را برای همیشه جدا کند، نمی‌ دانم پروردگار از چه رو صلاح دانسته بود وقتش رسیده است، هنوز هم نمی‌دانم... هفده‌سالی گذشت، گریه‌های ناتمامی که گاه و بی‌گاه از خلوت پیاده‌روی‌های طولانی و دیوانه‌وارم گرفته تا گوشه طبقه پنجم کتابخانه احوالی می‌پرسیدند و سراغی می‌گرفتند، همیشه مطمئنم می‌ساخت داغی بدتر از رفتن شانه چپ نبود و نخواهد بود...امروز می‌پرسم بی‌وفاتر از من پیدا می‌شود؟

همه این سال‌ها، دلم جای خالی شانه چپ را دوست داشت باور کند...حقیقت اما این بود که هر بار که دستانم را جای شانه چپ می‌کشیدم، انگاری همان‌جا بود....یادم نمی‌آید چندباری صورت رهگذران متعجب را دیده‌ام آنجا که انسانی را مشغول صحبت با شانه چپ خود می‌یافتند، از نگاه آنان دیوانگی من مستحق دلسوزی بود....من اما جواب صحبتم را همیشه می‌شنیدم...شانه چپ رفته بود....اما انگاری همان‌جا بود و پاسخ‌م را می‌داد اگرچه شاید سخت‌تر شده بود و محکم‌تر.....من اما دلم همیشه خواست باور کند شانه چپ ترکم کرده و رفته است...دوباره می‌پرسم بی‌وفاتر از من پیدا می‌شود؟

امروز افسوسی مانده از دانستن دیرموقع این حقیقت که شانه چپ اگر رفته بود، آن یکی، شانه راست را می‌گویم، بی‌صدا، بی‌ادعا، بی‌منت، بی‌مزد، بی‌ریا خود را فدا کرده بود تا جای خالی شانه چپ را پر کند...شانه راست، ای تجسم پاک‌نهادی، مرا به‌خاطر همه خودخواهی‌هایم، گستاخی‌هایم، ناباوریم به اینکه هرچه داشته‌ای گذاشته‌ای تا باورم شود شانه چپ هنوز هست، مرا به خاطر همه این بی‌وفایی‌ها ببخش...ببخش...پاسخ سئوالم را می‌دانم، بی‌وفاتر از من پیدا نمی‌شود...

شانه چپ، به چشم‌برهم‌زدنی، رفت....بدون اینکه بخواهد و یا حتی فرصت کند بداند... شاید این برایش ساده‌تر بود، اینکه نداند باید مرا بگذارد و برود.....شانه راست، اما انگاری که پروردگار همیشه در تقدیرش نوشته بود، قرار بود سخت‌ترین‌ها را تجربه کند دوباره...قرار بود آرام آرام آماده شود برای رفتن...قرار بود همه چیز را بفهمد و بعد برود...به حقیقت این بدتر بود....بدترین بود....اشکهایم نمی‌گذارند رو به پروردگار و با صدای بلند بگویم باشد حق با توست، من بی‌وفایم، اما چگونه با صفت عادل از تو باید یاد کنم؟!

باری، امروز هر دو شانه مرا گذاشته‌اند و رفته‌اند، اگرچه کنار هم‌اند...در قطعه سی و شش آرمیده‌اند و مامن لحظه‌های دلتنگی من، که این روزها هفت روز هفته شده است، گشته‌اند....امروز دلم هم به چشمهای شانه چپ خوش است، هم به گرمی دستان همیشه عاشق شانه راست...

+ سهیل همتی ; ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()