تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

مهتاب...

مهتاب...

اگر پانزده‌سالگی برای دخترک یتیم قصه ویکتور هوگو، تجلی دو کلمه‌ای سرآغاز زیبایی و افسونگری یک زن بود، برای من موعد شنیدن قطعه‌ای شد سرشار از حس غم و تشویش... حسی که تا به امروز یادم نمی‌آید در هیچ شنونده دیگری -دست‌کم آنها که می‌شناسم‌شان- دیده باشم..


مهتاب که از قرار باید روایت‌گر یک قصه عاشقانه انسانی با احساساتی لطیف می‌بود به شاگردش، برای من اما هیچ معنایی از عشق به همراه نیاورد....یکی دو سالی، آنگاه که حریصانه به دنبال یافتن قطعات موسیقی مورد علاقه‌ام، لحظه لحظه‌ی رادیو پیام را می‌بلعیدم و خیابان ولی‌عصر را برای کاویدن کاست-فروشی‌های رنگ و رو رفته‌‌اش پیاده گز می‌کردم، گاه و بی‌گاه، مهتاب سراغی می‌گرفت و احوالی می‌پرسید، هرچند آن روزها هرگز نفهمیدم چرا هر بار بیشتر حسی از غم و پیش از آن، نگرانی در من می‌انگیخت....

باری، هفده‌سالگی‌ام مصادف شد با ضربه‌ای جبران‌ناپذیر که امروز، پانزده سال بعد، تاثیرش را شاید هنوز می‌شود در پرده‌های نمایش زندگی‌ام دید....با این حال، باورش کرده‌ام که غیر از آن چاره‌ای پیش رویم نبود....مهتاب همان روزها نیز دوباره، بارها و بارها به من سر زد و تخیلات نوجوانی من، مرا واداشت به این تفکر که سر زدن‌های مهتاب و آن حس غریب نگرانی، پیش‌هشداری بوده برای آن واقعه ناگوار... خنده‌دار، اما باورپذیر می‌نمود و ذهن آشفته آن روزهای من، ناخودآگاه شاید، به مرور نفرت از مهتاب را هرچه بیشتر در خود پروراند...

نفرت، میل به دوری می‌آفریند، فرقی نمی‌کند از آدمیزاد باشد یا یک قطعه موسیقی! به این معنا آن چنان خوب شناختمش که شنیدن تریوله اول و دوم هم کفایت می‌نمود برای اینکه بدانم مهتاب سر زده و من نباید راهش بدهم....مهتاب را تا می‌توانستم از خود راندم....او خبر گرفت و من بی‌پاسخ بیرون‌ش کردم....

سرنوشت اما، چیز عجیبی‌ست! در تمام این سال‌ها که مهارت نواختنم حتی به یک کودک مبتدی هم نمی‌رسید، هرگز نمی‌اندیشیدم که مهتاب نخستین قطعه‌ای لقب بگیرد که نواختنش را به تمام و کمال می‌آموزم، آن هم پس از قهری پانزده ساله!.... باورش یرایم بیشتر سخت می‌شود وقتی امروز و امشب، به یاد تو ای مهربان‌ترین معلم دنیا، مهتاب را نواختم، انگار نه انگار که نفرت از آن را دیرسالی به خاطر تو در خود پروراندم.....و گذاشتم ملودی غم‌انگیزش، نه توام با نگرانی این بار، از نرمی سر انگشتان بازیگوش دستان چپ و راست همراهم شود مویه‌کنان و آرامم کند...

چه قرار بود هشداری باشد برای پرکشیدن همیشگی تو و چه موسیقی متن یک خداحافظی آرام، مهتاب دوباره پیش من است...بلکه، دوستانی صمیمی شده‌ایم.... امروز کلاویه‌های سفید و سیاهی را دوست دارم که مهتاب سحرانگیز را می‌گذارند بنوازم و دلم را خالی کنم در سوگ از دست‌دادن مهربان‌ترین انسانی که به عمرم فرصت دیدارش را یافته‌ام...

دلم هنوز به چشمهایت خوش است...می‌دانم همیشه و هرجا مواظبمان هستند....

+ سهیل همتی ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()