تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

شکایت...

شکایت...

خداااااااا....خداااااا..... چرا اینجا؟! اینجا؟ اینجااااا؟؟! من شکایت دارم....چرا چشمانم را به من بازگرداندی؟ که چکارش کنم؟


من هم عصبانی‌ام...خشمگین! شاکی روبرویت ایستاده‌ام! فریاد می‌زنم من هم شکایت دارم! از تو شکایت دارم! پس کجاست آن لطف و بخشندگی بی منت‌ت!؟ کو؟ کو؟ من هم، بی‌مقایسه اگرچه، می‌گویم چرا اینجا؟ چرا در تنهاییِ اینجا؟!

رو به دیوار ایستاده‌ام، به جای رود! صدایم را بلندتر می‌کنم و فریادم آنقدر بلند می‌شود که گلویم می‌گیرد! می‌گویم چرا آن را به من پس دادی؟ که چی؟ که چکارش کنم؟ که سنگینی‌اش را برای مدتی دیگر بکشم به دوش، و دست آخر با خاطراتش بازی کنم؟! فریاد می‌زنم! چرا، چرا، چرا؟؟؟؟

عجیب است! اینجا هم مسیحی و مسلمان، حتی بی‌دین‌ش، از کنارم می‌گذرند و هر یک به زبان خود می‌خواهند آرام‌م کنند....همان قصه است انگار، من هم نمی‌فهمم! اما استعداد بی‌پایان بازیگری‌ام را دوباره به رخ می‌کشم؛ نمی‌فهمم، اما آرام می‌شوم.... آری! آرام(!) می‌شوم....و امروز هم می‌گذرد...

+ سهیل همتی ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()