تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

سهیل‌خواهی...

سهیل‌خواهی...

اول خواستم اسم‌ش را بگذارم خودخواهی...هنوز اما این واژه سیاه‌رنگ است! این توجیه که قدری از خودخواهی برای هر انسانی پذیرفتنی است، هنوز به دلم نمی‌چسبد... از آن سو، درجه صداقت سهیل را با خود، دست‌کم این روزها، نمی‌دانم....رویم‌ نشد -انگار که نقش شخص سوم(!) را گرفته باشم- سهیل و خود را یکی ببینم، آن هم این روزهایی که یکی به دو کردن‌های‌شان گاه از پای می‌اندازدم....


عوض شده‌ام....در مسیر فرآیندی طبیعی -مقصودم کوچم از آنجا که زاده شدم روزی، نیست که گذر عمر را بستر و علت آن می‌دانم- که خارج از اراده‌ام به هر روی آهسته و پیوسته اتفاق می‌افتاد، مدتی است مدید، شاید در حد سال، چشم و گوشم را باز کرده‌ام تا دست‌کم تغییر را ببینم و بشنوم....سعی کرده‌ام اگر عوض‌شدنی هست، با اجازه‌ام باشد کم و بیش....

آری، عوض شده‌ام...شنیدن‌ش از گل همیشه بهار به خودی خود بد نیست، تا آنجا که ندانی او نیز به همراه شاید بسیاری دیگر از گل‌ها منظورش چیست و چه می‌گوید...درد آنجاست که بفهمی این شکوه، و شاید به نگرش او تلنگر، خط آخر داستانی است که تو نقش آخرش بوده‌ای، اما بی‌خبر....داستانی که بخشی بزرگ از آن واقعیت است، و بخشی، نه به آن بزرگی اما هنوز قابل توجه، زاده تصور....آنجاست که به این نتیجه برسی گل‌های دیگر هم بر همین اندیشه‌اند، اما لب فرو بسته‌اند....

خیلی پیش، از تغییر نوشتم، از احساسی دوگانه‌ که امروز تردید همراه با سرزنش را هم با خود به همراه دارد....اما این روزها تنهایی ست که روی پل تکرار قدم می‌زند و به تردید می‌رسد، بعد راه بازگشت را به پیش می‌گیرد....و این قدم زدن تمامی ندارد اگر از روی آن پل کذایی به پایین هلش ندهم...

+ سهیل همتی ; ٤:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()