تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

نوشتن...

نوشتن...

این شب و روزها آن‌قدری دوباره به‌هم ریخته‌ و سرگردانم که ناخودآگاه بازگردم به جایی همین نزدیکی و آخرین نوشته‌ام را بخوانم....با خود بگویم چه ناآشنا می‌زند نگارنده این چند سطر ساده و چه غریب می‌خواهد خواننده‌اش را دعوت کند به جستجوی دوباره امید...و اصلا حتی به ذهنم هم نیاید که دیده‌ام‌ش پیش از این...و بارها با یکدیگر بحث کرده‌ایم...


می‌گوید بنویس...سعی می‌کند یادم بیاورد روزهای نخستین نوشتن را....نه برای آن چشمان رویایی که قرار بود به واژگان خیره بماند....نه برای آن گوش‌های همیشه آماده شنیدن که قرار بود سکوت را بفهمد.....که برای آن مخاطبی که هرگز قرار نبود اینجا باشد....برای دلگرمی دلی که گلدانی کوچک شد و ماند برای جوانه‌ گل یخ...

می‌گوید بنویس، بنویس....از گذر عمر می‌گوید و از ششم‌ فروردین‌های گذشته...از شروع‌های دوباره و از تب و تاب.....از خوب و بد و از هیجان و ناامیدی....از خواننده به نویسنده....و سعی می‌کند یادم بیاورد به طلوع ختم‌شدن‌شانِ اگر نه همه، که شده  بعضی‌هایشان را....می‌گوید شاید این بار نیز طلوعی باشد در انتهای این باریکه‌راهِ بی‌بازگشت....

تکرار در زندگی بدترین است....می‌دانم! اما دوباره باز می‌گردم به این دو سه نوشته ناتمام آخری....این لجاجت لعنتی را می‌گذارم کنار، و دوباره می‌نویسم.....در اوج تنهایی‌هایم به آن پناه می‌برم بلکه دوباره آرامم کند تا گریه‌کنان یا خنده‌کنان -فرقی هم نمی‌کند- این روزهای زندگی را بگذرانم....

+ سهیل همتی ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()