تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

یک‌صد و بیست و هفت ساعت...

یک‌صد و بیست و هفت ساعت...

شروع‌ش را که دیدم، بیشتر حس غبطه‌ای دیدم عمیق نشسته آن پایین و هر از چندگاهی یادم می‌آورد تا چه اندازه دنیای ناشناخته‌ها را دوست دارم برای تجربه دست‌کم شده حتی یک بار!! در اوج دیوانگی‌هایم حتی دوباره آن پرسش آشنا را به ذهنم می‌اندازد آیا این همان راهی است که تو برای آن ساخته شده‌ای؟! تو با آن درون همیشه ناآرام و طوفانی که چشم‌انتظار نسیمی از احساس است تا از آن تندبادی بسازد برای بیرون راندن عقل از صحنه زندگی!! می‌کوشم آرام-ش کنم...بد نیست اگر به یادش بیاورم اینجا -دست کم به ظاهر قرار است- دیگری تصمیم بگیرد!


نگاهم به دست آسیب‌دیده‌اش هم نیست حتی....به جایش می‌خواهم تصوری از خود و رفتار خود داشته باشم اگر بازی ساده تقدیر ناگهان میان دو صخره اسیرم کند و توان حرکت را از من سلب....اگر بی‌حرکت رهایم کند تنها، تنهایِ تنها...آن هم برای سه یا چهار روز.....خوب که فکر می‌کنم بیشتر ترس برم می‌دارد که با سکوتی که فقط قرار است با صحبت با خود محوش کنم، چه خواهم کرد؟؟ دست کم برای من با آن نیاز عجیب به صحبت با جنس آدمیزاد...خنده‌دار است که در نظرم این ترس بر بیم مرگ سایه انداخته و بیشتر خود را می‌نمایاند!

شستن چشم‌هایم نه تنها آرامم می‌کند، بلکه می‌گذارد جورِ دیگر ببینم..برای انسانی با احساسات کنترل‌نشده مانند من، این چه می‌تواند باشد غیر از نشانه دیگری که اصرار دارد ناامیدی این روزهایم را بسپارم به دست فراموشی؟....آیا اینکه قصه‌ای که از مقابل چشمانم گذشت، روایتی‌ واقعی‌ست از سرگذشت یک انسان، کافی نیست؟ آیا اینکه بدانم در همین نزدیکی، موجودی از جنس من، برای زنده نگاه داشتن امید، آگاهانه تصمیم به قطع دست راست خود گرفته کافی نیست؟ آیا نمی‌گوید من نیز باید به یک معنا چاقویی را بردارم و عزم کنم بر قطع این رشته حال شاید عفونی!؟

دوباره می‌پرسم: آیا بن‌بستی که در آن گرفتار آمده‌ای سیاه‌تر از وضعیت آن انسان قابل ستایش است؟! چه چیزی بیش از این می‌خواهی برای یادآوری؟؟ برای بازگشت!؟ برای جستجوی طلوع؟!

+ سهیل همتی ; ٥:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()