تنها دویدن؛ یادداشت‌های سهیل

همگرایی یک دنباله...

همگرایی یک دنباله...

امروز دیگر به وضوح می‌بینم که زندگی‌ام مجموعه‌ای است بسته، نه در معنای محدود، به این معنی که دست روی هر نقطه‌اش می‌گذارم، می‌دانم دنباله‌ای هست (بلکه دنباله‌هایی هستند) همگرا به آن نقطه، اگرچه باید جستشان.....خبر خوب اگر این است که دنباله‌ها یکتا نیستند، خبر بدی هم هست در کنار که می‌گوید انتخاب نقطه نه اگر بیشتر، به اندازه همان دنباله‌ها می‌تواند مهم باشد....


 

به باور خبر خوب، این نقطه آخری را بازتعریف کرده بودم...اینکه دنباله را خواهم جست و پیدایش خواهم کرد...چهار پنج جمله نخستین دنباله هم آنقدری ظاهرشان خوب و نویدبخش بود که کاملا ممکن بود باورم شود این همان دنباله است و همگرایی بالاخره اتفاق خواهد افتاد...برای من که تجربه اثبات یا رد همگرایی چنین دنباله‌هایی را به دفعات نداشته‌ام، اما بزرگترین لغزش همین می‌توانست باشد که به باوری اشتباه دلخوش کنم و فراموش‌م شود آن لحظه کذایی را باید یافت که دنباله از آن پس، هرچقدر دلت بخواهد، در مجموعه به نقطه تعیین‌شده نزدیک شود....  

به حقیقت، حد دنباله این بار جدید بود....به خیالم اما برای نقطه‌ای که نظیرش را پیش از این تعریف کرده بودم، می‌دانستم چگونه این بار باید دنباله‌ای ساخت تا همگرا شود بدون چون و چرا....سرعت همگرایی را نیز می‌دانستم این بار بهتر تنظیم خواهم‌ش کرد تا دنباله اگرچه همیشه از هر چقدر که بخواهم به نقطه حدی نزدیک‌تر شود، پیش نیاید که نقطه حدی را در کنار خود ببیند، به این معنی که همیشه جایی برای ساختن جملات بیشتر باقی بماند...که زندگی چیست اگر قرار باشد همگرایی‌ دنباله‌هایی از این دست، به معنای دیدار نقطه حدی، اتفاق بیفتد....

بخت یارم بود که چشمانم دورتر را این بار دید...اینکه این دنباله اگر همگرا هم باشد، لحظه‌ای از زمان است که باید مجموعه را ترک گویم و از آن بدتر هرگز دوباره به مجموعه باز نگردم، به معنایی، جریمه‌ای به حد بی‌نهایت بایستی می‌پرداختم به دلیل تعداد نامتناهی مرتبه خروج....به حقیقت نیز، نقطه‌ای که قرار بود این دنباله به آن همگرا شود، شد نقطه‌ای بیرون از مجموعه....به تعبیری نقطه ممنوعه؛ که همگرایی به آن، فرقی نمی‌کند در هر حال، سرانجام در خارج از مجموعه دنبال خواهد شد...

خوش‌بینی‌ام آرام می‌گوید این همان لطف عجیب این زندگی است که نقطه را تعیین می‌کنی و دنباله همگرایش را جستجو......زندگی من، اگر مجموعه‌ای است بسته، نشانه دیگری باید تلقی‌اش کنم از همان پروردگار بی‌همتا...همین که بدانم دنباله‌ای هست، برایم کفایت می‌کند....جملاتش را آنگاه، به آن تعبیر زیبا، یا خواهم یافت، یا خواهم ساخت....برای اثبات وجودش هم، همچون هر انسان معمولی دیگری، برهان امید همه آن چیزی است که می‌خواهم بدون نیاز به هیچ پیش‌فرض دیگری،،، به غیر از اینکه بدانم نقطه‌هایی از این دست واقعا به مجموعه زندگی من تعلق دارند....

دست آخر، تنها Where the Streets Have No Name است که می‌سوزاند....تمی که قرار بود جای Never Knew I Was Loosing You را بگیرد، خود نشست در کنار این آخری، تا هم آن یکی را از تنهایی بیرون آورد و هم تا ابد، این پرده جدید از نمایش را با موسیقی متن فراموش‌نشدنی‌اش در حافظه‌ام نگاه دارد...

 

+ سهیل همتی ; ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()